zero
یک روزی چشمات رو می مالی و میگی حقیقت نداره.این اون چیزی نبود که من میدونستم.این حقیقت نداره! میبینی ولی باوری نیست چون سالها که نه، ماهها و روزها و ساعت ها به درستیش یقین داشتی. آن هم چه یقینی! چه گزاره هایی ساخته بودی در ذهنت و چه قلب شده بود این دنیا توی وجودت. حالا هم اعتماد نداری به حقیقت. چه اعتمادی هست به این حقیقت که فردا عکسش را نفهمی؟!
دنیا مجموعه ای از حقایق است.چه حقایق قلب شده و چه صاف و بی پیله. حالا بیا و پیدا کن!
گاهی فکر میکنم سرکاریم همه مان.آن بالا موجودی نشسته شاید که اسمش را خدا گذاشتیم.صدای قهقهه اش رو می شنوید؟
«کشتی عشق در برابر روزها درهم شکست.
حالا من و تو برابریم، و هیچ ارزشی نمانده برای شمردن دردها و محنت ها و شکست هایمان!»*
شعر بی پایان، اثر مایاکوفسکی
یک سوال شاید ادبی: منظور مایاکوفسکی از «تو» ؟
*ترجمه ای آزاد و سهل انگارانه
منبع: Vladimir Vladimirovich Maiakovskii
Powered by ScribeFire








