LifE iN GnU

توییتر-فرندفید

نوشته شده در توییتر, روزنوشت by amin در می 20th, 2008

هر چقدر که توییتر و فرندفید برای شماها بچه بازی و مسخره بازی به نظر میاد و به همون اندازه اونجا رو محلی برای وقت گذرونی و مثلا دوست یابی بدونید، برای من و امثال من فرصتی اگرچه ناشناخته لکن بزرگ بوده برای یادگرفتن، دیدن و شنیدن حرفها، نوشته ها و هزاران چیز دیگه
آشنایی با آدمهای بزرگ نه چندان معروف و حتی ناشناخته هم بماند!
به یک نمونه دقت کنید:

مفهوم canon در ادبیات و علوم اجتماعی و یا بهتر بگویم، چرا فروغ(ها) محبوب تر از پروین(ها) هست(ند)؟!

ana dil

نوشته شده در 2293887 by amin در می 18th, 2008
lang:AZ

goja agh sagal kishiya dedim ke “najorsan dada?” bir ah chahde dedi ke”oghlom, yayda akinge,gishda dilanche! nagor olagayam?!”
.
.
.
ana dilinnan shirin dil var?!

Tagged with: ,

کلوب مهمان نوازی!

نوشته شده در اجتماعی by amin در می 16th, 2008

چند سال پیش که گرفتار کنکور ورودی دانشگاه شده بودیم، همراه دوستان که درس می خواندیم، رسم این بود که کتاب ها را اشتراکی بخریم و اشتراکی هم استفاده کنیم البته نه اینکه مثلا کتابی چند روز پیش من باشد و چند روز پبش بقیه! نه، کتاب را فصل به فصل جدا می کردیم و هر کس فصلی را که دوست داشت بر می داشت!
به هر حال صرفه جویی مهمترین دلیل این کار بود و البته می توانستیم از یادداشت های همدیگر در گوشه و کنار کتاب هم استفاده کنیم.
همین ایده ی ساده ی اشتراک یا به قول گنو/لینوکسی ها «کمک به همسایه» پایه و اساس وب جدید را تشکیل می دهد.ایجاد انواع و اقسام سایت های اشتراکی -اشتراک فیلم، موسیقی، متن و عکس و حتی ایده و … - و رشد وحشتناک این گونه سایتها نشاتن دهنده ی جهت اصلی حرکت وب جدید است. در این میان گاه چنان ایده های جذابی دیده می شود که از کنارشان به سادگی نمیشود گذشت.
یکی از مشکلاتی که هنگام سفر با آن مواجه می شویم محل اسکان موقت هست.یعنی جایی که چند روز و یا حتی چند ساعت جهت استراحت بتوان اطراق کرد! این مشکل وقتی حاد می شود که شما با شهر/کشور مربوطه آشنا نباشید و یا محل های اقامتی مانند هتل به شدت گران باشند. خوب چاره چیست؟ اشتراک! اما اشتراک چه چیزی؟ بله اشتراک اتاق/خانه/باغ و …
سایت hospitalityclub با این ایده ی جذاب شروع به فعالیت کرده که جهانگردان و مسافران بتوانند از امکانات یکدیگر دراقصا نقاط جهان به صورت رایگان استفاده کنند.در صفحه ی معرفی این سایت خلاصه ای از تاریخچه، اهداف و بعضی نکات دیگر را می توانید بیابید.
این سایت بیشتر به درد کسانی میخورد که علاقه دارند به جهانگردی و شاید هم ایرانگردی! نحوه ی کار هم بدین صورت است که هر کسی با توجه به امکاناتی که دارد، نحوه ی مهمان داری را مشخص میکند.مثلا یکی ممکن است اتاق هم در اختیار بگذارد و یا یکی فقط راهنما بشود و امثالهم!
به هر حال ایده ی خوبی است مخصوصا برای اجنبی ها نه ایرانی ها!!!
از ایرانی بازی می ترسم لطفا اگر قصد ثبت نام دارید توجه داشته باشید که درخواست شما به صورت دستی ثبت میشود و ممکن است تا یک هفته هم طول بکشد، پس اگر به دردتان نمیخورد بی خیالش بشوید!

پ ن1: اگر مجرد هستید و در خانه ی پدری زندگی می کنید، توجه داشته باشید که خودتان هم زیادی هستید چه رسد به اینکه مدام هم مهمان دعوت کنید! :D البته اگر حسابی مایه دار تشریف دارید و یا یک دیوانه ی پر دل و جرات هستید که با پول کم هم میتواند سفر برود ( که در اینصورت چقدر خوشبختید!) شاید به دردتان بخورد :)

پ ن : به علت مشغله ی زیاد، از نوشتن پست های مربوط به گنو/لینوکس معذورم. چون حساسیت زیادی به این مباحث دارم و نمیخوام به علت کمی وقت و در نتیجه سهل انگاری کار رو خراب کنم. پیشاپیش معذرت میخوام :)

اعتماد به مردم یا …

نوشته شده در ایران, روزنوشت by amin در می 9th, 2008

امروز ظهر بود که خسته از حل چند مسئله خواستم تفریحی کنم و بالاخره کجا بهتر از صدای آمریکا! عباس معروفی بود و مجری صدای آمریکا که اسمش متاسفانه در خاطرم نیست! این جور جاها هم خودتان بهتر می دانید که توی هر سه چهار جمله حتما یک احمدی نژاد پیدا می شود.به هر حال تو قسمتی از این مصاحبه بحث کشید به حرفهای رئیس جمهور که گفته بود امام زمان کشور رو اداره میکنه!
این جناب عباس معروفی که انگار حسابی جوگیر شده بود و کمی هم از عصبانیت سرخ! گفت من خودم سید هستم و به امام زمان نزدیک تر! من از «آقای امام زمان» میخوام که به این رژیم کمک نکنه!!! آقا شکم درد نگرفتیم ما که گرفتیم! از خنده ها! :))

پ ن : آقا من مخلص ایشون هم هستم ها! منتها این قسمتو خیلی غیرایرانی گفتن!

بعد مسئله ی دیگه این بود که این جناب ضرغامی و رفقای بالاتر و کمی هم پائین تر یه سری به این همین بغل دست ما ترکیه بزنن بد نیست! آخه این ترک ها هر چند مدت چند نفر زخمی و شاید هم کشته میدن(جنگ با پ ک ک) اون وقت صدا سیماشون! تو بوق و کرنا میکنه که آی این تروریست ها اینا رو اینطور کشتن و زخمی کردن و فلانی تازه نامزد کرده بود و بهمانی نمیدانم ننه اش سکته زده و … اما هر هفته خود ما حداقل یک نفر رو داریم از دست میدیم(به دست گروهگ پژاک و پ ک ک ) اون وقت صدا سیمان! افتادن فلان نماینده ی کشور بورکینافاسو تو دام فساد رو پخش میکنه ولی خبری از این ها نیست! البته خوب دو حالت داره. یا مردن بچه های ملت مهم نیست یا ملت هر چی کمتر بدونن بهتره و یا وجهه ی تروریست های پژاک و پ ک ک زیاد نباس خراب بشه!!! جز اینه؟ کسی گزینه ی دیگه ای داره؟!

بدرود…

دریاچه ی ارومیه را نجات دهید

نوشته شده در ایران, روزنوشت by amin در می 8th, 2008

همه چیز گویا بی اهمیت شده است یا چه میدانم انگاری مسکنی به مردم خورانده اند که پا گذاشتن روی وحشی ترین گزنه ها هم اثری ندارد! خبری چون خشک شدن دریاچه ی ارومیه در ۷ سال آینده منتشر می شود اما انگار حرف از جوی آبی کنار ده کوره ای زده اند! چه میدانم چه شده است؟! منگ و گیجم از این همه بی تفاوتی.
دریاچه ی ارومیه فارغ از اهمیت زیست محیطی برای منطقه، دریایی پر از خاطره هاست.دریایی آنچنان مهربان که حتی خشم زمین را در برش گرفته آرام می کند و ما را در امان اما انگار نه انگار! دریایی که محلی برای زدودن کینه ها و خشم های خانواده هاست، دریای عاشقی ها، دریای غم ها و فلامینگوها! دریایی که تخت خواب هزاران بوده و هست و چه لذتی دارد خواب بر آب!
چقدر بگویم که ترسیده ام نه غمگین! نه…غمگین نیستم که ترسیده ام به خدا! نفرین زمین گریبان بشر را می گیرد و آنوقت همین بشر به دنبال چه کارها که نیست!
دریاچه خاطره های ملتی در حال مرگ است و منتخب همان ملت، رسیدگی به چنبن مسائلی را انحراف از مسئله ی مهم دیگر یعنی مدیریت جهان می خواند!
آقای رئیس جمهور، مدیریت جهان پیشکش، دریاچه ی ارومیه را نجات دهید…

Tagged with: ,

بدبخت ایرانی

نوشته شده در ایران, روزنوشت by amin در می 4th, 2008

خدایا تو خود می دانی که تنها چک کردن میل ها و جواب ملت را دادن بیش از ربع ساعتی وقت نمی خواهد اما تو خود بهتر می دانی که چگونه است که ساعتی می گذرد اما نیمی از کارهای همان یک ربع هم به خوبی انجام نمی شود. آخر چه گناهی کرده ایم ما؟ اینها مگر مدام نق نمیزنند که وقت طلاست مثلا و ارزش دارد و …. آخر کجای این کارهایشان بها دادن به وقت است؟
هر ایرانی بدبخت از کله ی سحر تا غروب خورشید مدام در حال انتظار کشیدن است! از صف نان شروع می شود و بعد صف اتوبوس و صف کوپن قند و روغنی که کیفیتش را خودت بهتر می داتی چگونه است و بعد هم لاید صف تاکسی! خاصه آنکه خودت عنایتی کنی به ما و بارانی و یا چه می دانم برفی ببارانی!!! والله انصاف نیست.
یکی نمیدانم کجا می گفت این خارج رفته هایی که بر می گردند، صدی نود مخشان ایراد دارد چراکه این اجنبی های کافر احتمال ۱۰ درصد هم بدهند که مغز فلانی کار میکند دست از سرش بر نمیدارند! غرضم از گفتن این مطلب این بود که همین وزیر فرانسه رفته ی ما هم احتمالا جزو همین افراد است!!! آخر مردک تو که نمیفهمی محدود کردن اینترنت یه ۱۲۸ کیلوبیت در ثانیه باعث گرانی و عدم استقبال و … می شود غلط می کنی پست وزارت قبول می کنی! اینها والله حرف سیاسی نیستند که درد و مصیبت من اند! آهای وکلای ملت شما ها چه غلطی می کردید که مچ این وزیر نالایق و کله پوک را نگرفتید؟ هان؟! وکیل دولتید یا ملت؟ کدام وکیلی موکلش را رها می کند و می رود به سمت مقابل؟ نه انصاف بدهید خوب؟ خسته شدم به خدا …

پ ن۱: چهار بار وصل شدم و قطع شد تا بالاخره تونستم پست کنم!!!

پ ن۲:کتاب ۱۹۸۴ جورج اورل را گیر آورده ام و روزی چند صفحه ای می خوانم.خواندنش را به ملت توصیه میکنم چرا که شدیدا شرح احوال ملت ماست.شرح احوال برادر بزرگ هم البته!!!

پ ن ۳: twitxr را دریابید که عجیب حال میدهد عکس آپلود کردن به آن و بعد خودش مستقیم می فرستد به فلیکرتان و الی آخر! من در twitxr

بدرود…

نوشته هاي يك شيره اي!

نوشته شده در روزنوشت by amin در آوریل 24th, 2008

چند روز اول:
اینترنت پر سرعت برای ما اینترنت ندیده ها(دایال آپی ها) نعمتی بزرگ است اما همین ندید بدید بودن خودش مایه ی دردسر می شود! نمونه ی
بارز این تیپ آدم ها خود من هستم! یک شهرستانی که وقتی سرعت دانلودش از 3 یا 4 کیلوبایت یکهو به 10 یا 13 پرید، از خود بیخود شده اینترنت رو برای دریافت انواع و اقسام فایل ها زیر و رو کرد!!!
حالا بعد از مدتها باز به همان نسق ثابت، بی اینترنت شده ام منتها با این فرق اساسی که تا مدتها حتی قادر به وصل شدن به اینترنت از خانه نخواهم بود! فکرش را بکنید. انگار از معتادی به سیگار یا مواد مخدر ناگهان همه ی چیزش را بگیرید و او مجبور باشد سرش را با دیگر چیزها گرم کند از جمله همصحبتی با دوستان، کتاب و مجله خواندن و البته قدم زدن! راستی طعم غذاها عجیب خوشمزه شده!
هوای بیرون هم خوب بودها! یادم رفته بود.  خورشید را بگو که گرمایی هم داشت انگار!!! و ماه… هنوز هم همان ماه است.
راستی یادم افتاد به منوهای گنوم نگاهی بکنم.چقدر نرم افزار نصب کرده بودم من! دسکتاپم رو کمی خلوت تر کردم و حالا باید برنامه ریزی کنم تا چند فیلم اساسی ببینم و البته درس هم سر جای خود منتها این بار با تمرکز بیشتر!!! فکر کنم دیگر سر جلسه ی امتحان به فلان کامنت کذایی و بهمان مطلب ناجور فکر نخواهم کرد.بله درست است! البته اعتراف میکنم حرص میخورم که قادر به اذیت کردن بقیه نیستم!!! لذت اذیت کردن ملت خصوصا دو سه نفری همیشه کیفورم می کرد :D می دانید که منظورم چه کسانی هستند؟! :)
فعلا بروم که درس و مشق دارم.
=====================
روز چهارم
علائم: سر درد شدید به همراه درد ذهنی و تلاش ذهن برای مرور خاطرات زمان اعتیاد!!! خستگی بسیار شدید بروز میکند و نکته ی جالب اینکه بدن به نوعی خودآگاهی میرسد که یعنی بله باید یبشتر ازقبل استراحت کند! نکته ی خیلی جالب تر اینکه ذهن به نوعی در حال تلاش برای فریفتن اینجانب جهت نوشتن اینها و بعد وصل شدن به اینترنت برای پست کردنشان است که البته این بار کورخوانده! چراکه دستش رو شده. باید صبر کنم چند روزی بگذرد بعد پست میکنم!!! :D
=====================

 در این بی اینترنتی فرصتی شد تا به ویندوز مادر مرده هم سری بزنم. حالا فکر میکنم صد سال دیگر هم نمی توانم به این سیستم فوق العاده باهوش برگردم! اول اینکه بدجوری به کپی کردن متن در لینوکس (های لایت کلمه) و پیست کردن(کلیک وسط!) عادت کرده ام. سرعتم در ویندوز آنقدر پائین می آید که اعصابم خط خطی میشود به خدا! حالا این به کنار، فکر کنید کسی مثلا آمده اتاق من و با من کاری دارد.اگر من نباشم سیستمم که هست! همیشه روشن ولی قفل شده! پس چکار کند؟ اگر ویندوز باشد که بهتر است بی خیال هوشمندی و این کارها شده کاغذی گیر بیاورد و بچسباند به مانیتور! (چقدر هوشمندی تو عمو بیلی   :)) ) ولی اگر لینوکس باشد خیلی راحت اول با تکان دادن ماوس یا زدن هر کلیدی صفحه ی ورود پسورد ظاهر میشود که گزینه ای به اسم leave message هم هست.آن  را زده و پیغام خود را مینویسد و هر وقت بنده برگشتم با ورود به گنوم عزیزم، پیغام را خواهم دید! :D
در مورد هوشمندی فوق العاده ویندوز در شناخت نوع فایل ها و گیج زدنش هنگام عوض کردن پسوند فایل ها که دیگر نباید چیزی گفت! باید گفت؟! :))

امروز عصری که رفتم کافی نت تا کمی از این درد اعتیاد خلاصی پیدا کنم به علت قطع شدن اینترنت! فقط تونستم کامنتها رو چک کنم که دیدم زهرا خانم نوشته خداحافظ و البته قبلش @ و اسمم رو نوشته! خندیدم و گفتم خب خداحافظ ولی دیگه @ چرا؟ اینجا توییتر نیست که!
بعد همینطوری تو خیالم فکر کردم که چی میشد که وقتی تنهایی نشستی کنار دیواری و با چوب خشکی روی دیوار مینویسی که مثلا فلانی بی تو هرگز و از این حرفها! و قبلش @ رو هم میگذاشتی و بعد طرف با چک کردن ریپلای ها می دید که نوشتی بی تو هرگز  و از این حرفها!!!
الان که این خاطره ی ذهنی به یادم اومد و نوشتنمش ، داشتم آخرهای فیلم «زندگی دوگانه ی ورونیکا»(از کیشلوفسکی) رو می دیدم که فکر کردم حتما ما هم دوگانه ای داریم و خبر نداریم! خلاصه گفته باشم که اکانت توییترم رو با کسی شریک نمیشم حتی دوگانه ی خودم!!!
گفتیم بگیم بعد نگه نگفتی!
پ ن: این آخري رو میشه به عنوان آرزوی محال هم فرض کرد
و بدهی قبلی رو صاف کرد! قابل توجه شاتوت خانم
========

لعنت به دنيايي كه توييترش هم فاصله رو كاراكتر حساب ميكنه لعنت!!!

تو كافي نت پست شده. لذا غلط ملط نگيريد ها ! مخلصيم و بدرود

دست جفا پیشه دهر

نوشته شده در روزنوشت by amin در آوریل 15th, 2008

مریم از وبلاگ شاتوت خواست آرزوهای محالم رو بنویسم اما نشد و البته این پشت این نشدن، نخواستنی نبود.شرمندگی ماند به هر حال. همین
اما بحث اصلی سر این هست که مدتی نخواهم بود. می دانم که این نبودن، لازم است. لازم است تا کمی هم به جای صفحه ی مانیتور، به خودم و افکارم نگاه کنم. به جای آماروک دوست داشتنی ام، مدتی به پلیر زمان فرصت بدم تا سمفونی سکوت رو پخش کنه و …
این قصه سر دراز دارد.این قصه همان قصه ی ناجی است. و این ناجی نه همان ناجی است. بله همین است.
به قول علی که میگفت یک روزی تمام خواهی شد، من هم تمام شدم اما نه اینکه مرده باشم! نه هنوز زنده ام، نفس میکشم و البته گاهی حس دویدن هم دارم!!!
میان این نبودن ها، شاید آمدم دل نوشته ای نوشتم و رفتم. چه میدانم شاید 9 روز دیگر که نسخه ی جدید اوبونتو منتشر خواهد شد آمدم و شادیم رو تقسیم کردم.چه میدانم؟ زندگی همین است به هر حال. رفتن ها و آمدن ها….

«همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند، دقایق عمر مانیز به سوی فرجام خویش می شتابند.
دقیقه ها به یکدیگر جای می سپارند، و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می جویند.
ولادت که روزگاری از گوهر نور بود، به سوی بلوغ می خزد و آن گاه که تاج بر سرش نهادند، خسوف های کژخیم شکوهش را به ستیزه می خیزند، زمان که بخشنده بود موهبت های خویش را تباه می سازد.
آری زمان فره جوانی را می پژمرد، بر ابروان زیبا شیارهای موازی در می افکند و گوهرهای نادر طبیعت را در کام میکشد.
از گزند داس دروگر وقت هیچ روینده را زنهار نیست،
مگر ترانه ی من که در روزگار نامده بر جای می ماند تا به ناخواست دست جفا پیشه دهر ارج تو را بسراید.»
شکسپیر

پ ن : این را یادتان هست که توی کتاب درسی بود؟
پ ن 1:دو روزی هستم البته :)
پ ن 2:این  ترانه ی عجیب از سارا برایتمن رو هم تقدیم مزیدی کرده بودم که گفتم لینکش را همین جا بگذارم بقیه ی ملت هم استفاده کنند. آخ که چقدر اوپن سورسی ام من :D
بدرود…..

در کعبه ی ما جنگ رسیدن به خدا نیست!

نوشته شده در Iran, mp3, music, video, youtube by amin در آوریل 13th, 2008

گروه مستان- انگاری تالار وحدت!
به هر حال اشکمان در آمد نصف شبی!
اما با این اوصاف نمی توانستیم که به فکر ملت دايال آپی نباشیم که! با ffmpeg بالفور تبدیلش کردم به mp3

مستان

خوش باشید…

دفاعیه قبل از دادگاه

نوشته شده در ایران, روزنوشت by amin در آوریل 12th, 2008

در جایی که امیر مؤ منان علی (ع) مردم شهر « انبار » را از « مشایعت خود » نهی می کند و این روش را مضرّ به حال حاکم و مردم می داند ، آقایان از کشاندن و معطل کردن گروه هایی از مردم با امکانات دولتی ( مثل سفر اخیر رهبری به یزد که طبق خبر خبر گزاری مهر ، 500 دستگاه اتوبوس ، 5 دستگاه قطار و … برای انتقال مستقبلین از رهبری اختصاص یافته بود ) و هزینه کردن از بیت المال ، اظهار شادمانی و رضایت کرده و دائما از حضور مردم تشکر می کنند و این رویکرد را به نفع نظام و ملت ، ارزیابی کرده و اطلاعیه ی تشکر از مستقبلین را صادر می کنند !!! ادامه در وبلاگ احمد قابل

Tagged with: