مقدمه‌ای بر نرم‌افزار آزاد، جامعه آزاد

منتشرشده: 2006/12/01 در import

هر نسلی فیلسوف خود را دارد – نویــسنده یا هنرمندی کـه انــگـاره‌های زمـان خود را ثبت می‌کند. گاهی این فیلسوفها براحتی بازشناخته می‌شوند. اغلب اما چند نسل طول می‌کشد تا موضــوع روشـن شــود. امــا شـنـاخته شده یا نشده کسانی که ایده‌های عصر خود را بیان می‌کنند زمان را نشانه می‌گذارند خواه در نجوای شــعری یا در انفــجـار جنــبشی سیاسی.
 
نسل ما هم یک فیلسوف دارد. او هنرمند یا نویسنده حرفه‌ای نیـسـت. او بـرنامه‌نویس است. ریچارد استالمن کار خود را به عنوان برنامه نویس و معمار سیستم عامل در آزمایشگاه‌های دانشگاه «م آی تی» شــروع کــرد.
او زنــدگــی خـود در عـرصه عمومی را به عنوان یک برنامه‌نویس و معمار نرم‌افزار صرف بنیانگذاری جنبشی برای آزادی در دنیایی کرد که بطور فزاینده با «کد» معنا می‌شود
کد فناوری به کار انداختن رایانه‌هاست. خواه در نرم‌افزار باشد یا در سخت‌افزار جــای داده شــده باشـد
مجموعه‌ای از دستورات است که ابتدا به کلمه نوشته می‌شود تا عملکرد ماشینها را جــهت دهــد.
ایــن مـاشینها – رایانه‌ها – بگونه‌ای فزاینده زندگی ما را معنا و نظارت می‌کنند. آنها تعیین می‌کنند که چطور تلفنها با هم ارتباط بـرقرار کنند و چــه چــیـزی از تلوزیون پخش شود.
آنها تصمیم می‌گیرند که آیــا ویـدیو قابل جریان یافتن با یک اتصال باند پهن هست یا نه. آنها چیزی را که رایانه به کارخانه سازنده‌اش خبر می‌دهد کنترل می‌کنند.
این ماشینها ما را اداره می‌کنند. کد این ماشینها را

ما چطور باید بر این «کد» نظارت کنیم؟ چقــدر آزادی نیــاز اســت تـا با کنترلی که امکان پذیر می‌کند هماهنگ باشد؟ چه اقتداری لازم است؟

نرم‌افزار آزاد جوابی است به دنیای مبتنی بر کد.
«آزادی». استالمن ابهام این واژه را به شــیوه خود به سوگ می‌نشیند. جایی برای سوگواری نیست.
معماها مردم را به فکر وادار می‌کنند و واژه «آزاد» معمای خوبی اســت.
بــرای گــوشهای مــدرن آمــریــکایی «نرم‌افزار آزاد» ایده‌آل است و غیرممکن.
هیچ چیز حتی غذا مجانی نیست. چطور می‌شود که مهمترین کلماتی که حساسترین ماشینهایی را که دنیا را می‌چرخانند «مجانی» باشد.
چطور جامعه‌ای متعادل می‌تواند اشتیاق چنین تصوری را داشته باشد؟
 
نوشته لارنس لسینگ ، پروفسور حقوق، دانشگاه حقوق استانفورد

برای ادامه مطلب به ایران تاکس بروید

Comment posted by
at 12/1/2006 9:14:14 AM

ممنونم.
بهترین قصه دنیا ….. قصه دو تا پرندست
هرکی که عاشقتره ….. قلبش برندست
تُو قفس اسیرن اما ….. با دو بال ِ عشق و رویا
میرسن به هم هزار بار ….. چشم به راه صبح فردا
میکشن عکس دو تا قلب….. رو تن ِ سرد ِ یه میله
آرزو دارن که تا صبح ….. دلاشون از غم نمیره
کاش میشد که آرزوشون ….. جون ِ واقعی بگیره
ولی افسوس که دلاشون ….. توی این قفس میمیره
من به عشقت امشب اما ….. دل ِ یک قفس شکستم
با دو خط شعر و ترانه ….. دل و از قفس گسستم
میدونم که واقیت ….. از یه رویا جون میگیره
میدونم که آرزومون ….. رنگ ِ واقعی میگیره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s