شصت و پنج تومن

منتشرشده: 2006/12/08 در import
نه سالم بود. کمی بیشتر یا کمتر
 مدتی بود که عادت کرده بودم
که دست راستمو تو جیبم بذارم
شاید دو ماهی می شد
دستمو تو جیبم کردم و مشت شده بیرون اوردم
شمردم
یکی یکی
شصت و پنج تومن
یه نگاه به ساعت کردم . معلم داشت درس می داد
آقای غفاری با اون سر کچلش و کت همیشه گیش
که خاکستری رنگ بود
وقتی به یادم میاد این آقای غفاری
به یاد ژیان آبی رنگش می افتم
معلم های دوم و سوم و چهارم ابتداییم همگی ژیان داشتند
انگار این ماشین برای معلم ها ساخته شده
داشتم می گفتم
دستم وول می خورد تو جیبم
آروم و قرار نداشتم
داشتم به آرزوم می رسیدم . فقط چند دقیقه مانده بود
آنقدر هیجان زده بودم که نفهمیدم کلاس کی تموم شد
از مدرسه زدم بیرون
مدرسه ی شهید فهمیده که از دانشکده ما بزرگتر بود و هست
با اون حیاط بزرگش که میشد دو تا زمین فوتبال ساخت
یادش به خیر
این حکایت هم شد فقط یاد مدرسه و معلم هاش
یادم نمیره آقای  “حمید هادی مقوی” که تنها معلم نبود
که مثل پدر بود برای من
کجا بودم ؟
هان
از مدرسه که زدم بیرون بر خلاف همیشه که
به سمت پایین یعنی سمت چپم می رفتم
به راست رفتم
دویست متر نمی شد که رسیدم
اسمش را گذاشته بودم خانه ی خیال
بر خلاف عادت همیشگی که به ویترین نگاه می کردم
این بار نگاه نکردم
زیادی مطمئن بودم
دم در دوباره دستمو از جیبم بیرون آوردم و دوباره پول ها رو شمردم
درست بود
شصت و پنج تومن
رفتم تو
پیرمرد نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد وبا لحن آمیخته با اعتراض
گفت : چی می خوای؟
گفتم:  افسانه ی جزیره ی گنج
گفت :  میشه هشتاد و پنج تومن
.  .  .
دستام عرق کرده بودن
همونها که تو جیبم بودن
دوباره درشون آوردم
باز شمردم
این بار دقیق تر
خدا خدا می کردم بشن هشتاد و پنج تومن
اما فقط شصت و پنج تومن بود
گفتم :   همون که جلدش حاشیه های زرد رنگ داشت ؟
چیزی نگفت
انگار فهمیده بود
که شوکه شدم
نگاه کردم
کتابخانه پر بود از کتاب
باید انتخاب می کردم
بیشتر از سه ماه بود که پول جمع می کردم
چیزی نمی خریدم تا شصت و پنج تومن جور بشه
که شد
اما
.
.
.
یه کتاب دیگه دیدم که اون هم جلدش حاشیه های زرد رنگ داشت
گفتم :  اون چنده ؟
گفت :  کدوم ؟
گفتم :  همون که عکس یه پسر هست روی جلد قرمزش
با حاشیه های زرد رنگ
گفت :  میشه شصت و پنج تومن
دستمو که در آوردم پول ها کمی مرطوب بودن
دو باره شمردم
درست بود
شصت و پنج تومن
کتاب رو که گرفتم
نگاه کردم اسمش بود
ناخدای پانزده ساله
من نه سالم بود
کمی بیشتر یا کمتر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s