راستی ؟

منتشرشده: 2006/12/18 در import
راستی  !
توی مه سیگار کشیده اید ؟
زیر باران
وقتی حتی جلوی پایتان دیده نمی شود
راستی !
سادگی آن پسر روستایی را دیده اید که راه را نشان می دهد
با خوشحالی
بی هیچ کینه ای
با آن دستان شش انگشتش
راستی !
آن دخترک روستایی و خجالتی را دیده اید
که رخت ها را آب می کشد
با آن دست هایی که سرما را فریاد می زنند
براستی !
مرغی را دیده اید که با گربه ای سر می کند
بی هیچ کینه ای
. . .
بود
همه اینها براستی بود
آنچه که دروغ بود
من بودم
من

Comment posted by
at 12/19/2006 6:09:01 PM

نمی دانم چرا از میان این همه ، تنها چهره ی پسرک روستایی در یادم مانده ؛ هر چند او را هرگز ندیده ام ! و این یعنی او راست ِ راست است .
نمی دانم اما شش انگشتی بود یا پنج تا انگشت برابر و نابرابر داشت ولی سرخی صورتش که گله به گله باد سرد آن را خشک کرده بود را خوب به خاطر دارم؛ هر چند او را هرگز ندیده ام .
” احساس نجیبی ” از خواندن این شعر به آدم دست می دهد . این یک حس تازه است . هر چند شاعرش ” یک دروغ ” باشد !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s