بخش پایانی ابر شلوارپوش از ولا دیمیر مایاکوفسکی

منتشرشده: 2006/12/20 در import

وقتی تمام شود رقص عمر من

پخش خواهد شد رد پایم

در هزاران هزار قطره خون

 

می روم آن بالا پیش پدرم

سیاه از شب خوابی در فاضلاب

می ایستم در کنارش

سر به گوشش می برم و می گویم :

قربان خسته نشده اید از هر روز چرخاندن نگاه مهربانتان در مربای ابر ها

 

بیا بر درخت خیر و شر بزمی کنیم برپا

ما با شرابهایمان حتی پتروس آن حواری عنق را خواهیم آورد به رقص

بهشتی خواهیم داشت پر از حواهای خوشگل

 

پدر امر کن! گوش به فرمانم!

آیا می خواهی همین حالا خوشگلترین خانم خیابان را پیشکشت کنم ؟

نه! پدر ابروی خاکستری ات را گره نینداز،

سر پر مویت را تکان نده

میدانم در دل می گویی کیست این یارو

این بالدار که پشت سرم ایستاده ؟

 

آیا اصلا معنای عشق را میداند؟

آری من هم فرشته ام، من هم فرشته بوده ام

من هم نگاهی داشته ام همانند نگاه خروس قندی

اما چه کنم ؟ خسته ام

نمی خواهم به مادیانهای شکری بلوری

هدیه کنم جامهای پر نقش و نگار

 

پدر من از تو دو دست دارم

من از تو لب دارم

پس چرا نمی توانم ببوسم

ببوسم، ببوسم، ببوسم

و هر بار درد نکشم ؟

 

ترا قدرتمند می پنداشتم اما تو ضعیفی

تو کوچکی !

 

دیدی ؟ کفر گفتم

حالاست چاقو هم بکشم

 

لاشخورها بالهایتان تنگتر

در بهشت جا کم است، گفتم تنگتر!

چرا بالهایتان خیس است ؟ چرا بالهایتان از ترس مرده ؟

 

اما تو عود زده عود خور من شکمت را سفره خواهم کرد

من شکمت را جر خواهم داد از اینجا تا آلاسکا

ولم کنید کسی جلودارم نخواهد شد!

 

دروغ گفتم، آیا حقش را داشتم ؟

آرام باشم، از این هم آرامتر

ممکن نیست!

 

می بینید باز آسمان سرخ است از خون کشتار

باز ستاره ها را سر بریده اند

 

هی! با توام آسمان!

بردار کلاهت را ! دارم سان میبینم

 

صدایی بر نمی خیزد

جهان گوش گنده اش را

گوش پرستاره پرکنه اش را

بر روی دست گذاشته است

خفته است!

 

ترجمه مدیا کاشیگر
 

Comment posted by
at 12/22/2006 5:02:31 PM

این شعر کمی سخت است وبعضی جاهایش هم کمی نامانوس – برای من البته – مثل “مربای ابرها ” یا “من هم نگاهی داشته ام همانند نگاه خروس قندی “… یا “اما تو عود زده عود خور من شکمت را سفره خواهم کرد
که خوب این بخشی ناشی از بضاعت ناچیز من است و بخشی هم زبان ویژه ی شعر ….
اما ….اما چه بگویم از :
پدر من از تو دو دست دارم
من از تو لب دارم
پس چرا نمی توانم ببوسم
ببوسم، ببوسم، ببوسم
و هر بار درد نکشم ؟
عالی بود . دیوانه کننده ……. !

Comment posted by
at 12/22/2006 4:55:39 PM

حتی اگر نه در اوج
من بوی اندوهی را که بادهای جهان با خود می آورند ، می شناسم
و می توانم گفت
اندوهگین ترین عطر از گل سرخی می دمد
که باران از او دوری می کند …

Comment posted by
at 12/21/2006 9:27:46 PM

آسمان را بنگر که سراسر در رخوت خواب خراب خویش آرمیده است…

دیدگاه‌ها
  1. فلاش بک « LifE iN GnU می‌گوید:

    […] و در آخر میرسیم به ولادیمیر مایاکوفسکی و تشکری که هزار بار از روشن عزیز خواهم کرد به علت معرفی این شاعر بزرگزندگی نامه  و  اشعار  گوش کنو ابرشلوارپوش – قسمت اول و دوم […]

  2. رضا می‌گوید:

    هزار بار شنیدنش هم تسکین می دهد. ما برای ولادیمیر مثل سوسک هایی هستیم که به سم مقاوم می شوند. هزار بار هم که بگوید
    من درد دارم
    درد دارم
    درد

  3. Mina می‌گوید:

    جهان در نهان خانه خود خفته است.اشگ در کاسه اش خشک/ داد در گلو اسیر/ پا خسته از رفتن/ دست کوتاه از آغوش کشیدن/ قلب پر خون فریاد فریاد میکند پدر یکروز نه خیلی دور لب خواهم گشود به بوسه بارانت.
    شعر بسیار زیبای بود. متشکر از نشرش. موفق باشید

  4. amin می‌گوید:

    @Mina
    به نظر میرسه ذوق شعری ولادیمیر به شما ارث رسیده! عجب شعری نوشتی، عالیه…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s