انگاسي

منتشرشده: 2006/12/23 در import
سوي شهر آمد آن زن انگاس
سير كردن گرفت از چپ و راست
 ديد آيينه اي فتاده به خاك
 گفت : حقا كه گوهري يكتاست
 به تماشا چو برگرفت و بديد
 عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
كه : ببخشيد خواهرم ! به خدا
من ندانستم اين گهر ز شماست
 ما همان روستازنيم درست
 ساده بين ، ‌ساده فهم بي كم و كاست
كه در آيينه ي جهان بر ما
 از همه ناشناس تر ، خود ماست
 

نيما يوشيج

……….. 

این شعر را دوست دارم
برای بار دوم هست که پست می کنم تا تکراری باشه برای خودم
 

Comment posted by
at 12/24/2006 7:22:48 AM

خب، هر کسی سلیقه ای دارد و دنیا را یک جوری نگاه می کند که دیگری نمی تواند!!! به هر حال این همه آسمان و ریسمان کردم تا بگویم من این شعر را دوست ندارم.

Comment posted by
at 12/23/2006 5:43:04 PM

بیگانه ای رو به روی من در آینه ایستاده
نگاهش می کنم …
شبیه هیچ کدام از من هایی که می شناسم نیست
برای یک من ِ دیگر
کاش آشنایی باشد !

( این کلمه ” گوهر ” را در مصراع ” من ندانستم این گوهر ز شماست ” به گمانم باید به ” گهر ” تغییر دهید . موقع خواندن وزن شعر را خراب می کند .)

Comment posted by
at 12/23/2006 5:24:11 PM

این روزها اما بچه ها روی تخته های سفید با ماژیک می نویسند … ولی طعم گچ های سفید و تخته سیاه های ما کجا ، این طعم نیمه سرد ِ بی جان کجا ! اما من خوشحالم که حالا بعد از سال ها
دوباره تخته سیاهی هست برای نوشتن . و خوشحال تر، از بودن دست هایی آشنا و دل هایی آشناتر که از سیاهی تخته سیاه به رنگ های جهان نقب می زنند .
ممنون برای حرف های خوبت که به طعم مربای ابر است ! ابری که بی طرفانه می نگرد همه را . ممنون .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s