شب

منتشرشده: 2007/01/25 در import


باز شب شد و موجودي ديگر شده ام.
ماه را تکه تکه مي بينم با آن خال سياهش که ميگفتند چشم مسيح است
قديم ها چه خوب بود.
غمگين که ميشدم
راهي روستا مي شدم و صحرا
و بعد تکه اي علف خشک به دهان دراز مي شدم روي علف هاي گرم شده
از نور خورشيد و مي بستم اين چشمان انگار نفرين شده را.
باد هر چه دوست داشت  با خود مي آورد.
از بوي گل و گندم گرفته تا بوي متعفن گوساله ي مرده در خشکرودي که
ديگر براي گذشته ي پر آبش تحسينش نمي کنند.
خشکرودي که ماهي ميگرفتيم روزي در آن و شنا هم بود البته و
چه خوب بود شستن گاوميشان به چرا برده تا آنها هم احساس خنکي کنند.
ما شادمان رويشان غلت مي خوريم و هيچ غمي يه يادمان نمي آمد.
يا که صبح زود مي رفتيم باغ پدربزرگ و هر چه خربزه ي نارس بود
مي چيديم و ناشتا مي خورديم و بعد انتظار دعوا و لذت فراري که نمي شود فراموشش کرد
نه از خود مي گريختيم و نه ازديگران.
غذايمان سيب بود و نانمان از گندم خود کاشته مان و گرمي تنورمان
از گه خشک شده ي گاو مان و . . .
و هر چه بود از خودمان بود و خدايمان
زندگي مان برکت داشت و شرافت و قداست و در يک کلمه سادگي
حالا شهر نشين شده ايم
شهر! چه واژه ي وحشتناکي.
مردمانش چشم به يکديگر دارند تا که فرصت دريدن بدانند و بدرند
چشم ها ديگر شرف ندارند به خدا
اينجا بدتر از جنگل شده است
اين بود مدينه ي فاضله مان؟
کجايي اي قاصدک صبح گاهي که نوازشم دادي به صبح روز آخرين
و پيام مسافر نارسيده آوردي و چه خوب آوردي.
کجایید پرندگان مسافری که پاییز که میشود می روید و نگاهی هم نمی کنید
که آیا کسی نمانده است بر جا

شب که ميشود و همه به خواب مي روند
انگار غمي ديرين بر دلم سنگيني مي کند و درمانش نمي دانم
و نظاره ي ماه و ستارگان و کهکشان راه شيري هم سودي ندارد
کهکشان راه شيري! اين هم از اختراعات شهري هاست به قول شريعتي
روستا زاده ها مي گفتند “راه مکه ” يا “شاهراه علي” و ما شهري ها
کهکشان
کاه کشان
 
به قول تاگور
آنان را بگذار که در جهان پر هیاهوی آتش بازی که بر گزیده اند
زندگی کنند
خدایا
دلم مشتاق ستارگان توست
 

Comment posted by
at 2/3/2007 5:21:18 AM

دلم برای مرگ می تپد .

Comment posted by
at 1/30/2007 1:32:00 AM

سلام داداش
خدا قوت
معلومه خیلی وقت گذاشتی
ایول خیلی خوشم امد
خیلی زود به زود خدمت می رسم
حق نگهدارتون

Comment posted by
at 1/28/2007 4:37:01 AM

آره درست است!!! هی می آیم و هی می نویسم و هی پاک می کنم!!! چیزی نمی شود گفت! دهانم را که باز کنم باید یک عمر زجر را بلغور کنم که هیچ !!! من می روم به درک!!! در همان سطل آشغالی که خیلی ها پرتم کردند… همان جایی که پر از سرنگ شده است این روزها و این مدرنیته را به رخم می کشد!!! همین است دیگر… رفیقم … نمی دانم چرا همین جوری و به چی چی تو احساس هم چراغی کردم… هر چه بود چراغ گرمی بود… ارومیه خوش زندگی کنی… سری به آن ور ها زدم حتماً خبرت می کنم… مخلصم مثل همیشه…33 بار

Comment posted by
at 1/27/2007 4:17:22 PM

پسر می شود اینجا آمد!!!

Comment posted by
at 1/27/2007 5:06:39 AM

معذرت ولی…

Comment posted by
at 1/27/2007 5:05:21 AM

هووووووووووووووووووووووووووووورا
اینجا بهتر شده است و می شود آمد و وراجی کرد!!!!
خدایی ابتکار را حال کردی رفیق؟؟؟
به طور عملی بهتان ثابت کردم همه چیز مبتذل است حتی روستا و حتی خودمان!!! حال کردی؟؟

Comment posted by
at 1/26/2007 9:10:56 PM

بلاگسام خر است… بلاگسام خر است

Comment posted by
at 1/26/2007 9:09:11 PM

سلام رفیق!!!
خب الان من باید چی بگویم؟؟ فیلت یاد هندوستان کرده!!! هوای روستا به سرت زده است؟ شهر و روستا ندارد به خدا! همه سر و ته یک کرباس است! همه جا آسمان همین رنگ است! چه فرق می کند که علف به دهان بگیری یا آدامس بجوی؟؟ هر دو یک چیزی به دهان گرفتن است… آن جا هم مردم اینقدر ها هم آرام نیستند… دردسر زیاد دارد… همان حفظ هویت قومی یک ده خودش هزار جور بدبختی دارد!
شهر هم هزار جور بدبختی دارد! تو مثلاً فکر می کنی در روستا کسی حرف تو را می فهمد که حالا در شهر نفهمد؟؟ روستایی ها همه ساده ددلند؟ همه مهربانند؟ هیچ کسی حسادت نمی کند؟ هیچ کسی بد تو را نمی خواهد؟ هیچ کسی دروغ نمی گوید؟ چشم همه پاک است؟؟؟تمام چشم های روستاییان پر از شرف است؟؟؟ نه به خدا که اینجوری نیست! همه آدمند و آدم مزخرف است… ایراد از نسل بشری است! ایراد از این است که نود و نه درصد آدمیان اسپرماتوزوئید متحرکند!!! مخشان تاب دارد… فکرشان همه جا می رود الا صداقت… ما هم حتماً از همین دسته ها هستیم… خودمان هی انکار می کنیم!! چند بار در زندگیت دروغ گفتی؟ چند بار حسادت کردی؟ چند بار چشمانت بی شرف شدند؟؟؟ همه سر و ته یک کرباسیم!!! فقط بعضی ها تلاش می کنند جور دیگری باشند که آن نتیجه معلومی دارد!! تیمارستان! صد جور مرض روحی… اما با همه این وراجی ها که کردم با آن آرزوی ستارگان بد جوری موافقم… یک شعر انقلابی بود که یک جایش این جوری بود : ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید! زند
بال و پر ز نو آن کبوتر و سوی میهن آید… باقی را خودت بخوان… آخ که چقدر این جا آمدن را دوست دارم… راستی باز هم بلاگسام مزخرفت را شکست دادم


کامنتش بیشتر از پست من شد!عجب
بلاگسام شکست ناپذیره مسخ جان
و اینکه من روستا رو گفتم نه مردمشو ومردم شهر رو گفتم نه خود شهر رو
البته حرفاتو قبول دارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s