افسوس و دیگر هیچ

منتشرشده: 2007/02/12 در import

بد وضعي است ، خيلي بد
اين پست استاد هدايت را بخوانيد !
کامنت ها که ديگر هيچ ،حرف نزنم بهتر است
خاک بر سر ما
بهتر است بچسبم به همان احتمالات و فيزيک و مدار خودم
ادبيات را به گند کشيديم بس است


تازه جايي ديگر ميبيني دو نفر همکار و دوست که ادعاي فهم هنري و ادبي شان
گوش فلک را کر کرده ، مي افتند به جان هم ، آن هم با الفاظ رکيک
نمي دانم چه مي شود گفت ؟
هنر و ادبيات براي درک انسان از خودش است ، نه براي . . .


 
جايي از نوشته ي کسي ايراد مي گيري (به اندازه ي فهمت)متهم مي شوي
به نفهمي و بي سوادي.
جايي ديگر تعريف مي کني ، مي گويند نفهميده ، الکي تعريف کرده
يک جا ديگر مي پرسند :چرا نوشته ام خوب است ؟
اگر بگویی نمي توانم بگویم ، باز يک طور ديگر جوابت را ميدهند. و نمیدانم نتوانستن آیا به معنای نفهمی است ؟
شاخ و شانه کشيدن شده کار هر روزمان
احمقند آنها و احمق تر منم که مي خواهم ياد بگيرم و بايد هزار فحش
و ناسزا بشنوم که » تو نمي فهمي» ،  و بعد اداي آدم هاي
باگذشت را در مي آورند و از گناه کبيره ام مي گذرند و الخ.
جالبتر آنکه ژست دوستي مي گيرند و نصيحتم مي کنند
که فلان کار را نکن و يا بکن.
نمي دانم اينها چقدر شناخته اند خودشان را که دم از
عرفان و خداشناسي و ادبيات مي زنند و افسوس و صد افسوس
که گفتن اينها هم از نفهمي من است
ببخشيدم که اينگونه چرند نوشتن از بي سوادي محض من است و دیگر هيچ


استعاره نمي شناسم
هيچ آرايه ي ادبي نمي دانم
 
و به وزن و قافيه هم اهميتي نمي دهم
ترجيح ميدهم به جاي آنکه مانند بعضي ها به دنبال خدا باشم ، خودم
را بشناسم و نيمه ي تاريک وجودم را دريابم.
نيمه ي تاريکي که ميرود همه ي وجودم را يکپارچه تاریک کند
و مدد رسانی نیست

ریا را میشناسم.خلوص را هم

نوشتن نمی دانم اما خواندن چرا

سخن گفتن بلد نیستم اما گوش سپردن چرا

اگر از نوشته ای خوشم آمده یا از کسی همچنین ، هیچ دلیلی ندارد جز احساسم

از من نپرسید چرا ، که سواد نوشتن از احساس را ندارم

خوشبخت طبيعت که هيچ نمي شناسد جز گدازه ها وفرسایش

و این همه حرف من بود و اینها همه نبود
 . . .
*********

 جمله ای از رنه شار*

 

با ستاره‌ها


شب که می‌رسد از کـنـاره‌ها
گـریـه مـی‌کـنـم بـا سـتـاره‌ها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــاره‌ها
همچـو خامشان بسته‌ام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـاره‌ها
ما ز اسـب و اصـل افــتـاده‌ایم
مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــراره‌ها

حسین منزوی


شعر فوق ششمین قطعه از پنجمین آلبوم همایون شجریان است

 



Comment posted by
at 2/15/2007 11:55:13 AM

من از رنج شما که آگاهی ندارم اما رنج کشیدن نباید راه به منجلاب ببرد .
و دیگر این که من از شما چه رنجشی می توانم داشته باشم ؟ هر چه بود حس مشترکی بود که من هم از خواندن خیلی از این وبلاگها تجربه کرده ام و استنباط شخصی بود که خب برداشتهای مختلف سزاوار و ناسزاوار
می تواند داشته باشد که البته با رعایت اصول ، پذیرفتنی ست . اینجا همه حق اظهار نظر دارند . من این را می گویم . کاری که بیرون از اینجا یا شدنی نیست یا کمتر شدنی است . ما چرا می خواهیم این حق را از بقیه دریغ کنیم ؟
خیلی دلم می خواهد این حرف حافظ را هیچ گاه از یاد نبرم :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا
این آدمها که دیگر دشمن نیستند . هستند ؟ حال هر که به فراخور حال و احوال و درک و دریافت خود
می گوید و می نویسد . ما هم می توانیم بخوانیم ، می توانیم نقد کنیم ( که البته دارم به این یکی شک می کنم ! ) و یا می توانیم نادیده بگیریم و درگذریم اما حیثیت آدمی را باید نگه داریم . نباید ؟ رسم انسانی را باید که از یاد نبریم و حرمت قلم را.همین.
موفق باشی.

Comment posted by
at 2/14/2007 8:47:16 AM

شاندل حق داشت بگوید بعضی حرفها نگفتنی اند .حرفهایی که زبانه های بیقرار آتش اند
حق داشت بگوید سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازی ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حق داشت
از همه تان معذرت می خواهم
آزرده شدید
من هم

Comment posted by
at 2/13/2007 6:19:26 PM

انگار که می شنیدم اینها را- نه که می خواندم!
چیزهای زیادی هست برای گفتن و چیزهای بیشتری البته برای نهفتن در دل . نمی دانم همدردی می خواهی / همصدایی / همدلی یا شاید هیچ کدام . من اما حرفهایت را شاید برای اولین بار خوب درک کردم .
این دنیا پر است از آدمهایی با حرفهای یکسان و متفاوت !
ما که دم از آزادی بیان – این همه – می زنیم تاب تحمل هیچ رای و بیانی را نداریم که !
درست است خیلی از نظرات به نظر ما /بی مایه است / تکراری ست/از سر واکنی ست / یا چه می دانم هر چه … اما هست دیگر . مگر می شود تعیین کرد تو بیا نظر بده تو نیا . می آیند خب . مثل زندگی ست. مگرمی شود آدم دور خودش حصار بکشد؟
آن که این حرفها را بر نمی تابد & ننویسد اصلا . یا نظر نخواهد . ببندد آن دریچه ی نظرخواهی و خلاص !
فکر کند دارد یک گوشه ای برای خودش چیز می نویسد .
این که آدم هی توی سر این و آن بزند که عین دیکتاتوری ست / منتها یک دیکتاتوری ادبی .
اینجا یک مجال کوچک است برای تمرین جامعه ی چند صدایی
…می بینی که چه از آب در آمده ! مبارز می طلبیم ! یقه ی همدیگر را می گیریم و هر چه به دهان و مقعد قلممان ! می آید نثار دیگران می کنیم …
که چه ؟ می خواهیم این طوری روشنگری کنیم ؟با فحش ؟ با بد و بیراه ؟ با تحقیر خود و دیگران ؟؟؟
وای بر ما که درشت گویی و زشت گویی را راه بیان اندیشه هایمان دیده ایم .
اینجا – در این دریچه ی تاریک – هیچ روشنایی وجود ندارد . هیچ .

Comment posted by
at 2/13/2007 10:16:45 AM

کم ایمانی نشانه نمی خواهد. من را با خدای من تنها بگذارید. من را با نیمه تاریکم تنها بگذارید. هر حصه‌ای که می‌خواهید همان را بردارید. در خیر به گمانتان خیر می‌بینید و در شر به گمان شما ضرر است.
این سخن از آن همان خداست که او را به داوری برگزیده‌اید.
آنان که به بادی می‌آیند، به نسیمی می‌روند. باد آورده را باد می‌برد.
شکر خدا که گوشت هنوز به تنمان مانده که منت قصاب و همسایه را نکشیم.
من آنچه شرط بلاغت بود با تو بگفتم/ تو خواه پند گیر خواه ملال.
و دیگر این که بی بیضه‌گان کی توانند ادعای مرغ بودن کردن؟! بگو سنگ مهتاب باز است و آماده پذیرش حرف‌های شما بزدلان.
تو که می خواهی بشنوی و بیاموزی! با توام! بگو به این ها که پیش تو می‌آیند. بگو که روشن بود که با تو گفت‌وگ‌و نکرده رهایت کرد و ناسزا بارت کرد. بگو که دیوانه بود. بگو.
نیمه تاریکم را بگذارید سهم من از حیات من باشد که دریچه‌ی شما، حسرتا، تابیده‌ی نور دهانه‌ی چاه در گنداب انتهای آن است. رفتن به راه نور و به راه بازتاب نور دوتاست برادر

**********************************

آره روشن . دوست من .دوست ندیده . دوست نشناخته
راه نور و بازتاب نور دوتاست
کی میتونه بفهمه کدام راه به نور میرسه؟ ولی راست گفتی ! دریچه ما همان است که گفتی . بی تعارف
اگر رنجانده ام ببخش

Comment posted by
at 2/12/2007 7:06:50 PM

خلاصه که تو خودت بهتر می دانی… اول می خواستم متن خودت کپی و پیست کنم همین جا! چون هم نظر بودیم… کمی بیشتر صبر کردم و فکر کنم گند زدم!! زیادی محققانه شد!!! همان متن خودت بهتر است

Comment posted by
at 2/12/2007 7:04:01 PM

این اراجیف را گفتم که این رابگویم!:
قضیه ساده تر از این حرف ها است رفیق من! مردم انقدر بدبختی دارند که دیگر وقت برای رسیدن به بدبختی های تو نداشته باشند! آن هم وقتی بخواهی پشت صد جور استعاره و تلمیح و کوفت دیگری حقیقت ساده زندگیت را پنهان کنی! وبلاگ داستان دیگری است! استفاده از آرایه های ادبی یک ریسک است! نوشتن متون بلند یک ریسک است! بیان مفاهیم عمیق یک ریسک است! سورئالیزم یک ریسک بزرگ است! رئالیزم جادویی از آن هم بدتر! اگر سراغ این جور چیز ها بروی چاره ای نداری جز اینکه نظرات بی ربط به ذهن خودا را بخوانی… مردم دیگر حوصله ندارند! این عصبانیت ندارد! فحش و بد و بیراه ندارد! سرخ شدن ندارد!!! یکی احساس کرده که تو خوب می نویسی! خب بگذار احساس کند! سوال کردن ندارد که!! اگر می خواست خودش می گفت! بگذریم… بحث مزخرفی است رفیق! ولش کن…
هیچ صیادی در جوی حقیری که …
(این را به خودم و دوستانم می گویم : وبلاگ با کتاب فرق می کند نویسنده های عزیز!!!)

Comment posted by
at 2/12/2007 6:55:39 PM

هرمونوتیک همین است دیگر! متن باید تاویل پذیر باشد! اگر نویسنده نتوانست چنین تاویل پذیری ای را خلق کند نباید انتظار تاویلی منطقی داشته باشد! یک متن ماندگار برای تاویل پذیری باید مثلث متساوی الاضلاعی را رعایت کند که اضلاع آن اینگونه است:
هستی و نگرش مولف
خود متن به عنوان حضوری واقعی بعد از نوشته شدن
و خواننده که در این مسیر حق دارد متن را با نگاه خودش تاویل کند!
این ها باید رعایت شود!!! وجودشان کافی نیست! هر چه دو ضلع اول قوی تر باشد، ضلع سوم به افکار نویسنده نزدیک تر است و الخ…

********************

حرفهات قبول دوست من اما خواننده هم باید سعی کند بفهمد نویسنده چی گفته و از کجا سخن رانده
حتی به تیتر نوشته هم توجه نمی کنند! واین جای افسوس دارد
قبول دارم که هر کسی نگاهی دارد و بضاعتی اما فکر کردن هم خوب است و بیهوده ننوشتن خوبتر
روشن هم اگر چه تند رفته اما می شود کمی حق را به او داد

Comment posted by
at 2/12/2007 6:48:22 PM

حقیقت اعصاب به هم ریخته تو را دیدم و متن آن استاد هدایت را هم و این ها را علاوه کن به آن کامنت کذایی از روشن خان و آن همه بد و بیراه و مزخرفی که بار ملت کرده بود!!!این ها را که ببینی می رسد به این که نظرت را بنویسی… اساساً چه کرمی است این نظر دادن؟!! یک آدم به هزار دلیل برای نوشته یکی دیگر نظر می دهد! ساده ترین آن این است که نویسنده خواسته که نظر بدهی! و باقی هم به دنبال آن می آیند، نوشته چند خصلت دارد؛ یکی حضور نویسنده پشت متن است، یکی خود نوشته به عنوان یک حقیقت زنده! مثل حضور نویسنده و باقی که چندان مهم نیست، به هر حال یکی پیدا می شود و نظرش را راجع به یکی از این دو می دهد، یعنی یا با نویسنده یا با نوشته! مثلاً وبلاگ خوبی داری بیا و به ما هم سر بزن صرفاً برقراری ارتباط با نویسنده است و مثلاًاگر کسی می فهمید که نظر هدایت خان چیست و همان را می نوشت ارتباط با نوشته بود! خلاصه بعضی وقت ها می توان هر دو را فهمید و نسبت به هر دو نظر داد که این هنر نویسنده است نه خواننده! نویسنده اگر بخواهد خودش درک شود! باید طوری بنویسد که حضورش بعد از نوشتن بالای سر شخصیت نوشته حس شود، این طور آدم می تواند هم نویسنده را درک کند و هم متنش را…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s