فرياد . . . نسل فاسد شهر ما

منتشرشده: 2007/03/07 در import

 

فرياد از اين دوران سرسام گرفته ، سرسام آفرين
اين دوران احمقي که نسل سراپا فسادش ، نه شاهد
حاکميت زمين است بر عظمت ديروز آسمان
و نه شاهد سرگرداني آسمان در مقابل عظمت امروز زمين
و افسوس ! . . . هزار افسوس از زندگي
که در شهر ما بازيچه ي رقاصه هاي يک دوران سکوت تصادفي است
شهر ما  . . . شهري که سرتاپاي عظمت کاذبش
مجموعه ي ورشکست مشتي تصادفات تصادفي است
تآتريست بس عجيب و غريب
تآتر بي هدف صفها ، از يکسو و صف پايان ناپذير هدفها . . .از سوي ديگر
در همان هنگام که هزاران نفر معلم زحمتکش در صفوف متحد
با يک هدف مقذس شهر را به لرزه مي اندازند
و به خاطر تحقق بخشيدن به آن هدف بي دريغ صميمانه صميمي ترين
کسان خودشان را يعني (خود ) خودشان را
به پاس ديني که به زندگي دارند به مرگ مي بازند
در چنين روزهاي پر شکوه
نسل فاسد شهر ما سرتاسر آرزوهاي احمقشان را در چاک ( پ س تان)
(ستاره ) هاي امروز و ستاره هاي بعد از اين . . . خلاصه ميکنند
هنگاميکه بشر به فرمان زمين ، فرمان عزل حکومت آسمان ها را
در بيکران هستي به فرشتگان تسليم مي کند ، در شهر ما
نسل فاسد ما پاره اي هنرمندان احقمش گرفته تا
هنردوستان احمق ترش به نفع برجستگي (با سن ) رقاصه هاي وطني  
و غير وطني ، دوبدو ده به دو در سالن
انتظار سينما ها و خلوت بالاخانه ي قناديها بر حسب
عکس روي جلد و پشت جلد مجلات  (هنرپرور ) ما
تيراژ مجلات را سرنوشت مجلات را تعيين مي کنند
و بدين طريق . . . سياهي همه جانبه اي که بر اجتماع ما سايه
افکنده است ، آنچنان بدوش مردان زندگي اجتماع سنگيني مي کند
که حتي مشکل بتوان براي سبک کردنش از آفتاب کمک خواست

آه . . . اي هنرمندان ! . . . و اي هنر پروران هدف گم کرده
با شما هستم . . . اي افراد با ايمان حزب (پس تان ) پرستان(با سن )پناه
در بسيط اين دوران شکوفا ، براي پناه بردن و پرستيدنها . . . خيلي
بالاتر از( با سن) ها و( پس تان ها ) ، هزاران هزار پديده ي
عشق آفرين هست
سفينه ي دريا نديده ي عشقها و آرزوهايتان را ، با
امواج بحر کران ناپديد زندگي آشنا کنيد
اين چه کشتي تو سري خورده ي بدبختي است ، کشتي زندگي شما
که جولانگاه تجلي موجوداتش دور از امواج مرگ افکن
اقيانوس اين دوران خلاقه لرزش تصادفي مشتي
(
پ س تان ) وارفته است ؟
بس کنيد ! . . . کافي است
زندگي از وجود شما خسته است
هم زندگي و هم آنها که بار سنگين غفلت ها و هوسهاي
شما را به دوش مي کشند
بس کنيد . . . بس
!

******************************
اين نوشته اي بود از کارو در کتاب ماسه ها و حماسه ها
صفحات 21 تا 23 ، چاپ 1342
متون زيادي از اين کتاب را دوست دارم اينجا بگذارم
اما محدوديت وقت کمي مانع شده ولي اميدوارم بتوانم همه ی
آن چيزي را که مي خواهم ، اينجا بياورم
در ضمن بعضی کلمات را مجبورا جداگانه نوشتم تا تیغ سانسور گلوی این وبلاگ بدبخت ما را نگیرد
چه می شود کرد ؟ شما ببخشید

________________________________________

ناگفته‌هاي زندگي‌خصوصي شهريار از زبان دخترش

پسری که از خروس می ترسید

 

Comment posted by
at 3/10/2007 4:48:13 PM

انقد هم نبايد سخت گرفت به نظرم
“‌آن قدر زيباست اين بي بازگشت كز برايش مي توان از جان گذشت “

Comment posted by
at 3/8/2007 7:08:59 AM

سلام
نمي شناسمت. ولي از اين كه مي نويسي و حتما پيش از آن مي انديشي، به تو تبريك و احترام تقديم مي كنم.

Comment posted by
at 3/8/2007 3:16:15 AM

واقعا عالی بود ولی زیاد از این چیزا ننویس تو وبلاگت موفق باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s