ترس و آرزو

منتشرشده: 2007/05/02 در import

فواد عزیز از من دعوت کرده تا در مورد ترس ها و آرزوهای دوران کودکی ام بنویسم
شبیه همان بازی یلدایی و با همان مقررات !
اما هر چه فکر می کنم هیچ ترسی به ذهنم نمیرسد که قابل نوشتن باشد

نمیدانم این واژه را کی آموختم و چطور به ذهن من وارد شد. از چی ترسیدم واز چه کسانی
و چطور !
بله ترسیدم ! زیاد.
دوران زندگی من مثل یک هنوانه ی تکه تکه شده می ماند که هر تکه اش
گویی هزار فرسنگ از دیگری جدا افتاده و تنها خاطرات مبهمی و چند حادثه ی مهم
در این ذهن ضعیف من باقی مانده ! که در هیچ کدام نه ترسی هست و نه آرزویی
دوست عزیز من ! آخر این زندگی چنان ما را پرتاب میکند که مجال نمیدهد
حتی خاطرات خوش را جمع کنیم ، چه رسد به ترس ها و آرزوهایمان !
میشود گفت بیشترین ترسیدن های من از
اتفاقات نابهنگامی که انتظارش را نداشته ام
یا بیماری عزیزی و یا اینطور چیزها ، بوده
من ـ دهاتی ـ روستا زاده حتی عقرب هم که میدیدم ، تنها کارم تماشای حرکات
و دم جنباندن های این موجود عجیب بود
یا به وقتی که در آب رودخانه ی خشک شده ی روستامان شنا می کردیم
چه باکی بود از دیدن مارهای سبزرنگ شناور درآب یا زنبورهای زرد
بزرگ گوشتخواری که گاوی را به یک روزه نیست می کردند !
میدانی ! من حتی از خدا هم نترسیدم ! نه که آدم بی باکی باشم
یا اعتقادی نداشته باشم. نه ! ولی نترسیدم دیگر . دلیلی ندارم .
شاید بشود گفت تنها ترس دائمی من از خودم بوده و از ذهنیاتی که دم به دم
به سراغم می آیند و مرا دوایی نیست.
——
بزرگترین آرزوی هر بشری این است که هیچ آرزویی نداشته باشد
ولی مگر میشود ؟
بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام این بود که دور تا دور اتاق نداشته ام
را قفسه های کتاب و مجلات علمی بپوشاند و بتوانم هر کتابی که خواستم
بی هیچ منتی ، و بدون صبر کردن برای اینکه پول های ته جیبم به اندازه ی
قیمت همان کتاب بشود و بدون ترس از اینکه بعد از هفته ها و گاه ماهها
پول جمع کردن ، کتاب مورد علاقه ام تمام شود و من بمانم وماجرای هزار
سفری که در غیاب آن کتاب ، با آن کتاب و طرح روی جلدش،
در ذهنم می رفتم ــــ و چه لذتی داشتند آن خیالات بی نهایت ، که حتی
به زندگی روزمره ام هم سرایت داده بودم و طرح کوچه ها و خیابان های
ندیده را چه با لذت بر روی صفحه ی پاک ذهنم می ریختم ــــ
بردارم و غرق شوم در دنیای ناشناخته ای که سعی در شناختنش
داشتم.
حالا ولی آرزوهای من زیاد عجیب نیستند
از آرزوهایی که هر کسی دارد مانند پیشرفت کشورم و رفاه مردمم ، بگیر
تا آرزوهای شخصی ام همچون تمام شدن درس و تسلط یافتن
به زبان انگلیسی و آموختن زبان اسپانیولی ویکی دو زبان برنامه نویسی
همچون پایتون و کمک به پیشرفت جامعه ی open source ایران!
بگذار یک آرزوی دیگرم را هم بگویم ! ووشو !
تنها ورزشی که زجرش را به جان خریدم وماه ها این بدن
ضعیف را زیرچنان فشاری قرار داده بودم که ذهنم را
رها کرده بود وآسوده بودم و معنی آرامش را می فهمیدم
اما افسوس که نشد که ادامه بدهم .
کاش بشود دوباره بروم ! کاش

آرزو هستند دیگر ! آرزو که بر جوانان عیب نیست !!
——–
من که اصول این بازی را رعایت نکردم ،
اگراجازه بدهی کسی را به این بازی دعوت نکنم
اگر چه دوست داشتم “روشن” هم چند خطی بنویسد
یا استاد هدایت که باید خیلی جالب می بود ترسها
و آرزوهایشان . به هر حال کسی دیگر به جای من دعوتشان کند

این پست استاد رو ببینید ! —> [+]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s