برای ناجی !

منتشرشده: 2007/05/09 در import

ناجی جان !

تو که قلبت پاک بود و این پاکی را از چشمه ی گل آلود روستایت به ارث برده ای،
تو که چهار دیواری نمور خانه تان بهشت برین بود و دیوارهای کاه گلی و سقف
پرستاره اش ، مفری از این دنیای دون ،
تو که زلال بودی ، گرچه دستان تیره ی ترک برداشته ی سردت ، نشان از فقر میداد
و تیرگی ،
تو که کعبه ی آمالت ، چوپانی ِ گوسفندان ِ زودباور ِ راستگو بود و نمیدانم چرا نگاهت
گوسفندان را دوست تر می داشت تا انسان های دوپای دیرباور ِ پرتزویر را ،
دیگر از چه بگویم ناجی ، از چه ؟ !

مسخره است ناجی .
دنیا را می گویم ، خودم را و خیلی ها را !
نه نه ، فقط خودم را ! حوصله ی نیش و کنایه ندارم والله !

ناجی !
هنوز آن ظهر را از یاد نبرده ام که ناگهان همه جا را مه فراگرفت و
ابرها انگار ستارگان غبارگرفته ی منظومه ی پاهای گلین ِ تو بودند !
هنوزا هنوز به یاد دارم که تنها من بودم و تو ، و دیگر هیچ نبود !
نه که نبود ، بود ! تو خود بهتر میدانی و این آرام قلب من است.
دستان کرخت مرا بگو ! و صورت سرخ شده ات را ( از سرما بود ؟ )

آخر به چه خاکی ، حقیقتت را کافر شوم که کفر ِ خردْ دانه ای چون تو محال
است ، محال!
ناجی جان !

ترا به آن چشمه که مریم وار ، لب بسته بود و درختچه ی بادام ، التماسش میکرد،
ترا به آن کوه که علی وار ، خمیده بود و بیست و سه هزار قرن، تنها گریسته بود،
فقط این را بگو تا برای همیشه گورم را گم کنم در این ناکجا آباد عفن!
بگو !
” به کجای این شب ِ تیره بیاویزم ، قبای ژنده ی خود را ؟ “
—————
این جمله آخری نویسنده اش را شاعری رنجور ذکر کرده اند !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s