کنار ماتم !

منتشرشده: 2007/07/15 در import

غم چه حواس پرت است که حالا آمد ! نه خستگی را دید ، و نه دلمردگی را !
نه دوری را و نه دیری را.
انسان یعنی گناه و این نیازی به اثبات ندارد .

امروز پس از سالها به سرزمینی رفته بودم که مدت ها قبل نیز رفته بودم . آن روزها کمتر
انسان شهری متمدن شیفته ی دموکراسی وآزادی و. . . – تف به این بشر – قدم به آنجا گذاشته بود
اما حالا وای خدای من … چه طبیعت بکری داشت .
از شاه توت وحشی سر به فلک کشیده اش در کنار کوههای از درد خم شده ی گریانش ،
از برکه ای که آبشخور پرندگان و حیوانات بود ، و حالا متعفن ازبوی کثافت شهری ها،
از پرندگانی که دیگر نیستند ! آن موجودات دل فریب که زیباییشان بی حد بود،
ازدریا ! آه دریا … چه سرنوشت غم انگیزی ! کو آن ماسه های لطیفت ؟ کو آب زلالت تا
روی چرکین خود ببینیم !
از … چه بگویم آخر ؟
خسته ام و میدانی !
اگر
” کسی نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود “،
بگو !
به کدامین رود ، غسل تعمیدمان می دهی ؟
به کدامین حقیقت ؟
خدایا …

Comment posted by
at 7/17/2007 8:51:58 AM

سلام عرض میکنم دوست عزیز، بنده شما را به یک بازی وبلاگی دعوت کردم لطفا دعوت بنده را قبول بفرمایی ممنون میشم!

Comment posted by
at 7/17/2007 8:51:58 AM

سلام عرض میکنم دوست عزیز، بنده شما را به یک بازی وبلاگی دعوت کردم لطفا دعوت بنده را قبول بفرمایی ممنون میشم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s