zero

منتشرشده: 2008/01/16 در متفرقه, ترجمه, روزنوشت, شعر

یک روزی چشمات رو می مالی و میگی حقیقت نداره.این اون چیزی نبود که من میدونستم.این حقیقت نداره! میبینی ولی باوری نیست چون سالها که نه، ماهها و روزها و ساعت ها به درستیش یقین داشتی. آن هم چه یقینی! چه گزاره هایی ساخته بودی در ذهنت و چه قلب شده بود این دنیا توی وجودت. حالا هم اعتماد نداری به حقیقت. چه اعتمادی هست به این حقیقت که فردا عکسش را نفهمی؟!
دنیا مجموعه ای از حقایق است.چه حقایق قلب شده و چه صاف و بی پیله. حالا بیا و پیدا کن!
گاهی فکر میکنم سرکاریم همه مان.آن بالا موجودی نشسته شاید که اسمش را خدا گذاشتیم.صدای قهقهه اش رو می شنوید؟

The love boat has crashed against the everyday. You and I, we are quits, and there is no point in listing mutual pains, sorrows, and hurts

«کشتی عشق در برابر روزها درهم شکست.
حالا من و تو برابریم، و هیچ ارزشی نمانده برای شمردن دردها و محنت ها و شکست هایمان!»*
شعر بی پایان، اثر مایاکوفسکی

یک سوال شاید ادبی: منظور مایاکوفسکی از «تو» ؟

*ترجمه ای آزاد و سهل انگارانه
منبع: Vladimir Vladimirovich Maiakovskii

Powered by ScribeFire

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s