وقتی شاپرکی در ژاپن پر زد!

منتشرشده: 2008/10/28 در روزنوشت
برچسب‌ها:,

طبق عادت این سه ماه اخیر، خسته ام. گریزی نیست البته، که عادت کرده ام به این عادت خستگی!
«این روزها» اگر گفته باشم، دروغ گفته ام و باید کسی با پتکی بکوبد روی سرم که هوی مردک، روایت را راست و حسینی بنویس نه با تحریف و کج و معوج کردن طولها و ثانیه ها و کلمات و الخ.
درست تر هم اگر بخواهم باشم و کمی دقیق تر، از دیروز ساعت گمانم 7 عصر به بعد فکری افتاد توی سرم که میدانم از گفتگوی چند دقیقه ی قبلم با کسی نشات گرفته و شما البته این را ندید بگیرید که فکر میکنم اگر این گفتگو را توی زباله دان تاریخ هم بیندازم، حتی گربه های گرسنه ی زمان هم طرفش نمیروند!
بله این فکر البته نه اینکه پیش زمینه ای نداشته باشد توی ذهنم و همینجوری مثلا سرم به سقف تاکسی خورده باشد یا یکهویی سیبی چیزی بخورد سرم و از ناکجا پیدایش بشود! نه اینطورها هم نیست. بارها شده به این فکر و حتی چند چیز و شاید هم کمی بیشتر از همان چند چیز هم فکر کرده بودم اما لابد به علت همان خستگی همیشگی فراموش کرده ام که یادداشت اش بردارم و یا چه میدانم عصبی بوده ام و از دیدن این صفحه ی پرنور، بیزار!
حالا مانده ام که با این فکر چه کنم؟ آخر این چطور فکری است که اینطور مرا به فکر واداشته و اصلا چطور از چند دقیقه صحبت خیلی کم- نسبت به چند دقیقه ای که خیلی وقتها ورد زبانم است- اینطور ذهنی مشوش می شود؟ حالا خیال نکنید طرف مقابلم فیلسوفی متفکری و حتی دوستی بوده! نه، فردی عادی بود که میخواست عادی نباشد! و دوزاریم هم هیچ وقت نیفتاد که چرا انسانها نمی خواهند عادی باشند و مدام چرندیات نبافند که فلانی چقدر چرندیات می بافد مثلا!!! میدانید؟ خسته شده ام. از این فکرها که نه، از فکری که مثل کرم سیب زمینی افتاده توی سرم. اصلا کرم سیب زمینی تا به حال دیده اید؟ فقط یک کرم است ولی تصور شما از کرم را قطعا بهم خواهد زد. آنقدر این کرم ِ فکر وار، چاق و چله است که گاهی فکر میکنم شبیه پفک نمکی است که اینطور مرغ پرنده برای خوردنش بی تابی میکند! -(فکر کنید یک بابایی این این صحنه را بکند انیمیشن تبلیغاتی فلان کارخانه ی تولید پفک و اسنک و از این جور چیزها!) این کرم چاق چنان مغز سیب زمینی را میخورد  و سوراخ میکند که انگار مته ای، دیواری را. این فکر هم اینطور کرده مرا. مثل کرمی می خورد ذهنم را و هی بزرگ و بزرگ تر میشود اما برای از میان بردنش ذهنی باید که دیگر نیست…

نوزدهم مهر 87

پ ن:تصمیم گرفته ام وبلاگی دیگر باز نکنم برای دل نوشته ها و روزنوشته ها و هر اسمی که شما میگذارید. هیچ ادعایی ندارم جز اینکه اینجا ملک شخصی من است و گیریم که خیلی بیشتر در مورد گنو نوشته ام و یا چیزهایی دیگر! این چه فرقی ایجاد میکند در اصل موضوع که اینجا یک وبلاگ است. وبلاگی شخصی که حاصل ذهن مرا خواندنی میکند. گیریم که گاهی چرندیات هم بتپانم توش! مگر ذهن من، خالی از اینهاست که سانسورش کنم و یا وبلاگی دیگر باز کنم و اسمی مثلا روزنوشت بگذارم رویش؟ البته اینها روزنوشت های من نیستد صادقانه. شاید بشود گفت لحظه نوشت! یا چه میدانم حتی فکرنوشت. چندنوشت و از این جور اسمهایی که آخرشان یک «نوشت» هم پیدا میشود بالاخره! من فکرهای خوبم(!) را وقتی از توی فاضلاب ذهنم بیرون میکشم و صاف و اتوکشیده نشانشان میدهم، دوست دارم مبدا و خواستگاه این اتوکشیده های رنگ و وارنگ را هم انکار نکنم. نمیدانم تا چه حدی میشود اینطور بود. نمیدانم جدا و سعی خواهم کرد که بشود. اگر از این کار میرنجید، از اینها رد بشوید لطفا. 🙂

دیدگاه‌ها
  1. شارپدیا می‌گوید:

    اولا رد شدن ما از اینجا اصلاً دلیل بر رنجیدن نیست! گفتم یه وقت خوشحال نشی 😉

    من دائماً بین درستیِ «یه وبلاگ برای همه فصول»؛ یا «برای هرکدوم از فصول یه وبلاگ» در نوسان هستم. و نتیجه‌اش هم شده کمتر نوشتن.

    و اما بعنوان یه خواننده‌ی قدیمی، باور کن 2-3 دفعه‌ای زور زدم تا تونستم بخش اول رو بخونم، نمیدونم فارسی رو با کدوم گرامر نوشته بودی ولی جداً خوندنش سخت بود!

  2. amin می‌گوید:

    @شارپدیا: شما استاد مایی. مخلصیم. اما گرامرش احتمالا ترکی بوده! از یه ترک زبون نباید انتظار زیادی برای خوب فارسی نوشتن داشت! 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s