تقابل

منتشرشده: 2008/12/21 در روزنوشت
برچسب‌ها:
نشسته بودیم و  داشتم چای داغ رو سر می کشیدم که گفت: «عین بابات چای رو داغ نخور!»  گفتم برا من داغ نیس اصلا.
 داشت به حرفهای زن مسن و محجبه ای نگاه می کرد که پسرش لابد سرباز ارتش ترکیه بوده و یک جوری شاید توسط پ.پ.کا کشته شده! اشک را میشد ته چشمانش دید. خواستم کانال رو عوض کنم. کنترل رو برداشتم و با طعنه گفتم ای بابا! اینها هم الکی می میرن. شیعه نیستن که! حیف که جاشون ته جهنم ِ! جا خورد و کنترل رو از دستم گرفت و گفت:« مسلمون هستن که. همین کافیه» و بعد از چند لحظه انگاری فکرش را مشغول کرده باشم گفت:«پس اون ارمنی هایی که توی جنگ شهید شدن چی؟» گفتم اونا که بدتر! ته ِ ته ِ جهنم ان! البته با تخفیف و بعد خندم گرفت که گفت:«نخیر. دروغ میگی، پسره ی دیوانه!» و برگشت به سمت تلویزیون.

Powered by ScribeFire.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s