برگی افتاد در بهار

منتشرشده: 2009/04/26 در روزنوشت

قدم زنان میرفتیم که پای چپم تیر کشید. خم شدم و دستی کشیدم روی قوزک پا که نگاهم افتاد به پارچه ای سیاه رنگ. مات شدم.درد رفته بود اما کرختی موج میزد. ایستاده بودم اما کمرم خم شده بود. مانده ام چرا اشکی نیامد؟!

برگی افتاده بود. همین. اما نه در خزان و این همه‌ی سنگینی ماجراست.

نوشته بودند:«شهادت مصطفی بسامی را به خانواده اش تسلیت عرض می کنیم»

=-=-=-=-=
Powered by Bilbo Blogger

دیدگاه‌ها
  1. police rahvar می‌گوید:

    من هم شهادت مصطفی بسامی , هم دوره ای و هم خدمتی عزیز و محجوبم را به خانواده اش تسلیت عرض می کنم…

  2. هادي می‌گوید:

    گاهي وقتا با آدماي دوروبرمون دست ميديم و خداحافظي ميكنيم غافل از اينكه سلام دوباره اي در كار نيست…مصطفي جوان محجوبي بود انسان پاك و بي ريا…مصطفي جون هنوزم صدات با اون لهجه قشنگت تو گوشمه…از طرفي ميسوزم كه تو بهترين دوران زندگيت پر كشيدي از طرفي خودمو تسلي ميدم كه در اوج عزت و معنويت پركشيدي…ما مونديمو غرق در گناه…داش مصطفي تو رو خدا حالا كه پيش خدايي براي ما هم دعا بكن..گاهي اينوري ها محتاچ ترند به دعا….روحت شاد عزيز

  3. محمد می‌گوید:

    روحش شاد ويادش گرامي باد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s