نیمه شب 30 مرداد 89

منتشرشده: 2010/11/27 در روزنوشت

مدت هاست ننوشته ام. دستم به نوشتن نمی رود.. هیچ ایده ای هم برای نوشتن ندارم، انگار که نه خواندن می‌دانم و نه نوشتن! البته گاهی خودم را تا اینجا می رسانم و به خودم قول میدهم که بنویسم. در مورد هر چیزی که همان لحظه در فکرم است. اما دو خطی ننوشته تمام می شود. ذوقش نمانده دیگر. هی تلنگر است که به خودم میزنم که بنویس. چرت و پرت هم بنویسی باز زنده ای اما نمی شود. زندگیم هیچ وجه واقعی ای ندارد انگاری  و شاید در رؤیا هستم. نه اینکه روی پرهای قو لم داده باشم، نه، اتفاقاتی که میفتد فراتر یا فروتر از واقعیت است! چه می‌دانم؟ جهان اطرافم نه آن چیزی هست که باید می بود. به یاد روزی می افتم که هی این روز و آن روز کردم که به چند توله سگ توی سرمای شدید زمستان غذا ببرم و همان روزی که رفتم پی شان، ردپای گرگی یا سگی بود قرمز رنگ روی برف های سفید و لاشه ای پاره پاره از توله سگی…حالا هم خالی از حرکتم. سکون تک تک سلول هایم را فراگرفته. مرده متحرکم انگار. مرده ای که تنها قلبش می تپد. سوسوی نوری دارم هنوز که اگر نبود، نبودم. نمی دانم باز هم سگی یا گرگی خواهد بود یا نه، این بار نقش قرمز رنگ کدام روح پاره پاره بر فرش سپید سرنوشت من می ریزد؟ و چه معلوم که من  همان گرگ نباشم؟

نمیدانم.

پ ن: خنده دار است! چهره مات،بی روح و  وحشت زای زن برفی – که اسم کارگردانش را فراموش کرده ام ولی شب های جمعه چندین بار همین صدا و سیمان میلی پخشش کرده – از جلوی چشمهایم نمی رود.

دیدگاه‌ها
  1. Mina_Sydney می‌گوید:

    مهم این هست که قلم بدست بگیرید و بنویسید ، حالا چی و از کی و از کجا به کجا مهم نیست/ مهم قدرت فکر هست و خلاقیت که من ان را در نوشته های شما میبینم و خیلی دوست دارم بخوانم…موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s