بایگانیِ دستهٔ ‘ایران’

من از آدمی که قدرت را برای ثروت نمیخواد میترسم مخصوصا که از دروغ و وقاحت برای دست یافتن به این قدرت استفاده کند و هواداران افراطی اش مذهبیون باشند! ترکیب مضحکی است وقتی کلماتی مثل وقاحت، دروغ، و مذهب کنار هم می‌نشینند و حامی هم می شوند.

ساعتها به این موضوع فکر کرده ام که هدف چنین آدمی چه می‌تواند باشد؟ آیا بودن در قدرت و در نتیجه در انظار جهانی بودن هدف است یا مسئله مهم تر از این حرفهاست؟

دروغ بزرگی این وسط پنهان شده. یک چیزی را نمیدانیم هنوز.

من می‌ترسم…

=-=-=-=-=
Powered by Bilbo Blogger

علامت تعجب

منتشرشده: 2008/09/24 در ایران, روزنوشت, سیاست
برچسب‌ها:, ,

امروز بعد از ظهر فرصتی شد تا مقاله ی خاتمی علیه بازرگان تو سال ۶۰ رو بخونم. فارغ از بحث های رایج دو نکته نظرم رو جلب کرد.
یکی طرز استدلال خاتمی مدل ۶۰ بود که انگار با طرز فکر فعلیش ۱۸۰ درجه ای فرق داشته!(پیشرفت در حد تبدیل پیکان به مرسدس بنز البته بدون کارت سوخت!)
دومی تعداد علامت های تعجبی هست که توی متن استفاده کرده. خاتمی این مقاله رو توی کیهان نوشته بود. خیلی دوست دارم بدونم که چرا نویسندگان و مخصوصا سردبیران این روزنامه به علامت تعجب مخصوصا از نوع داخل پرانتزی علاقه دارن؟ به نظر شما این نشانه ی یک نوع تربیت خاص نویسندگی کیهانی نیست؟!!

پ ن: با گذاشتن علامت تعجب میشه چشم ها رو روی کلمه ای دقیق کرد و به نوعی البته منحرف.البته یه کارکرد عمده اش اینه که بابا طرف حرف مفت زده اینطوریا که میگه نیست! خود من هم گاهی استفاده میکنم خوب 😀

اوباما است!

منتشرشده: 2008/07/28 در ایران, روزنوشت
برچسب‌ها:, ,

این جمله های باراک اوباما در سخنرانی برلین رو بخونید:

«حالا جهان تماشا می‌کند و به یاد می‌آورد که اینجا چه می‌کنیم و در این لحظه چه می‌کنیم. آیا دست‌مان را برای مردمی در گوشه‌های فراموش‌شده این جهان دراز می‌کنیم که آرزوی زندگی‌ای ناظر به وقار و موفقیت، و امنیت و عدالت دارند؟ آیا در زمانه خودمان، آن کودک را در بنگلادش از فقر نجات می‌دهیم و آن پناهنده را در چاد پناه می‌دهیم و تازیانه ایدز را پس می‌زنیم؟ آیا پای حقوق‌بشر آن مخالف در برمه، آن وب‌لاگ‌نویس در ایران، و آن رای‌دهنده در زیمبابوه می‌ایستیم؟ آیا به کلمه‌های «دیگر هرگز» در دارفور معنا می‌دهیم؟»

🙂

لبخندم همینطوری نیست ها! به تفاوت کلمات دقت کنید. کودک-فقر-پناهنده-ایدز-مخالف-رای دهنده-وبلاگ نویس!
من یک لحظه فکر کردم تو جزیره ی آبو آبو(!) زندگی میکنم و تا حالا اسم این کشورها رو نشنیدم.این جمله ها رو که خوندم پیش خودم فکر کردم هی، باز ایرانی ها یه خورده پیشرفته هستن. به خاطر وبلاگ نویسی اذیت میشن :=))
جمله ی اوباما در مورد ایران کمی بار مثبت داره! تقدیم به مک کین و رفقا :دی

جنگ و چند سوال

منتشرشده: 2008/07/23 در ایران, اجتماعی
برچسب‌ها:,

کمانگیر عزیز مطلبی در مورد جنگ ۸ ساله ی ایران و عراق نوشت(+) و در مقابل آقای مرادیان جوابی داد(+) که من به شخصه قانع نشدم و این البته به معنی قبول کردن همه ی موارد پست کمانگیر نیست!(پست دوم کمانگیر (+) )

واقعیت این هست که مقدس سازی بیش از اندازه ی فضای جنگ مشکلات زیادی برای مردم فراهم کرده. آنقدر این مشکلات ریشه ای بوده که حتی فیلمسازان ما هم اغلب فیلم هایی شعارگونه ساختند که نه تنها کمکی به درک فضای جبهه ها نکردند بلکه مورد تمسخر هم قرار گرفتند! جمله هایی مثل «حاجی سیدت رو کشتند!» و صحنه هایی مثل سینه زنی وسط حمله به دشمن و … آنقدر خنده دار بودند که به عنوان جوک از اینها استفاده بشه!(این رو مقایسه بکنید با نوع فیلم هایی که در هالیوود و کلا سینمای آمریکا در مورد مثلا جنگ ویتنام و حتی جنگ جهانی ساخته شده!)

به نظرم برای اینکه دید عقل گرایانه و منطقی به موضوع داشته باشیم باید احساسات رو کنار بگذاریم. اینکه فلان شهید گفته که از جبهه ها فقط خوبی بگید تا مردم مایوس نشن دلیلی نمیشه تا ابد حقایق رو نادیده بگیریم حتی اگر همین شهید، رفیق خود ما بوده که جلوی چشم های خودمون شهید شده یا حتی پدر و برادر ما.

در مورد پست کمانگیر و مخصوصا این جمله «خانه ی آراسته ی دفاع مقدس لایه ی زیرینی دارد که گنداب است» باید عرض کنم به وضوح جملاتی شبیه به این رو با همین مضمون از خود رزمندگان و ارتشی ها- چه فامیل و چه دوست و آشنا و … – شنیدم و شک چندانی به درست بودنش ندارم اما انتقادی که به کمانگیر دارم یکسو نگری ایشون در بعضی موارد هست. یعنی در مسئله ای مانند جنگ ایران و عراق، کمانگیر در بحث اخلاقی و خوب و بد بودن دچار یک سویه نگری شده. به طور مثال چون جنگ یک مسئله ی مادی هست، پس هر دو طرف ماجرا در فجایع به بار آمده مقصرند(حالا یک طرف کم و یک طرف زیاد) اما در بحث هایی چون انرژی هسته ای و حقوق بشر همیشه این دولت و حکومت ایران هست که مقصرمطلق قلمداد میشه و نه هر دو طرف!(به انتخاب طرف ها هم باید دقت کرد!)
بحثی که اینجا بوجود میاد مفصل است و امیدوارم خیلی زود در مورد نحوه ی تفکر من قضاوت نکنید.
حالا بپردازیم به جواب جناب مرایان:

جناب مرادیان در پروفایل وبلاگ نوشتند که مستند ساز جبهه ی فرهنگی هستند. همین پروفایل انتظار من مخاطب رو برای دریافت اطلاعات یبشتر بالا برده لکن ایشون هم مثل همقطاران خودشون(در چنین مواردی) جواب قانع کننده ای ندادند.

یک: این استدلال که بعد از عقب نشینی، ممکن بود عراق دوباره حمله کنه، هنگام پذیرفتن قطعنامه هم بود پس چرا آن موقع قبول کردند ولی سال ۶۱ نه؟ وقتی گفته میشه در سال ۶۱ ایران در موقعبت برتری از نظر سیاسی بود و حتی عرفات به تهران امد و گفت صلح+چند میلیارد پول برای شما و فقط صلح برای عراق، آیا با قبول کردن این معامله چیزی از دست میدادیم؟ بالفرض که عراق دوباره حمله می کرد و حتی پولی هم داده نمیشد. آیا با این قبول این صلح و بعد نقض اون از طرف مقابل، راحت تر نمیشد جنگید؟ تازه مگر همین که قطعنامه امضا شد همه به مرخصی میرفتند؟ ارتش منحل میشد؟!!!
بعذ مگر بعد از قبول قطعنامه حمله ای نشد؟ یعنی احتمالش را کمتر میدانستند؟!!!

دو: ورود به خاک طرف مقابل برای گروکشی در مذاکرات احتمالی و به قول امروزی ها چانه زنی از بالا شاید منطقی باشه ولی به نظرت این ورود برای گروکشی ۶ سال باید طول میکشید و آخر سر به جام زهر ختم میشد؟ آخر این چه جور گروکشی است دیگر؟!!!

سه،چهار و پنج:حمایت غربی ها،روس ها و حتی عرب ها از صدام به خاطر این بود که منافعشون ایجاب میکرد. آیا ما هم مطابق منافع ملت عمل کردیم؟ و می کنیم؟!

و اما جمله های آخرتون و مخصوصا این جمله «اگر جنگ سال 61 تمام می شد الان همه ی ما فرزندان عراق بودیم! و هیچ راهی جز مستهلک کردن ماشین جنگی هار شده ی عراق نبود»که نتیجه گیری کردید کمی بی انصافی است. یعنی آنقدر اطمینان دارید که روال کار همانطور پیش می رفت که شما فکر میکنید؟! به نظر شما ماشین دفاعی ایران که در ایام ۶۱ مرتب پیروز میشد تا حتی وجبی خاک هم دست عراق نماند، ضعیف تر از همین ماشین در سالهای بعدی بود که حمله ی وسیع دشمن از غرب کشور(بعد از قبول قطعنامه) را دفع کرد؟

پ ن :من مطلقا اینطور فکر نمیکنم که هر چی بالا گفتم درسته. در معرض دید گذاشتن عقاید و تفکرات زمینه ی اصلاح رو فراهم میکنه و امیدوارم اگر نقدی به یکدیگر داریم، صمیمانه بیان کنیم.

پ ن ۱:به نظر میرسه جناب مرادیان تازه به جمع وبلاگ نویسان اضافه شدند یا اینکه این وبلاگ رو جدیدا ایجاد کردن. امیدوارم به نوشتن ادامه بدن و البته خیلی بهتر میشد به جمع ما وردپرسی ها اضافه میشدن! (سواستفاده به این میگن 😀 )

تا بعد…

۱−اگه حمله ی نیروهای مستقر در افغانستان به دهکده های پاکستانی از نظر اینا! جرمه و چون باعث کشته شدن عده ای زن و بچه شدن باید مجازات بشن، دوست دارم نظر همین ها رو در مورد حمله های مداوم چند سال اخیر به کردستان عراق بدونم!

۲−در طی ۱۰ روز اخیر شاید نزدیک به ۱۵ نفر در اثر حمله های تروریست های پژاک کشته شدن و این یعنی فاجعه! در ضمن پژآک تهدید کرده این ناامنی رو به تهران خواهد کشید و البته این کار رو کرد و مستقیم به پادگانی در تهران حمله کرد! یکی میگفت از اینکه به تهران حمله کردن خوشحال شدم! منم هاج و واج!!! گفتم چرا؟ گفت نشستن جای گرم و نرم بچه های ما اینجا میرن بیرون معلوم نیست سالم برگردن اونوقت از امکانات که خبر نیست هیچ، گاهی نون خالی هم برای بچه های توی کوه و بیابون نمیدن!!!!!!!!!
بابا دمتون گرم.
یه پیشنهاد برای بچه سوسولای بسیجی دارم. اگه خیلی غیرت دارید و دوست دارید شهید بشید، منطقه ی کردستان آذربایجان تشنه ی همچین آدمایی هست؟ حاضرید؟ نه بالاغیرتن میگم حاضرید یا فقط عربده کشیدن رو بلدید؟ مین هایی که ازراه دور هدایت میشن منتظر شماها هستن دیگه! مگه نمی خواستین روی مین برید؟ هان؟

حالم بهم خورد…

اعتماد به مردم یا …

منتشرشده: 2008/05/09 در ایران, روزنوشت
برچسب‌ها:,

امروز ظهر بود که خسته از حل چند مسئله خواستم تفریحی کنم و بالاخره کجا بهتر از صدای آمریکا! عباس معروفی بود و مجری صدای آمریکا که اسمش متاسفانه در خاطرم نیست! این جور جاها هم خودتان بهتر می دانید که توی هر سه چهار جمله حتما یک احمدی نژاد پیدا می شود.به هر حال تو قسمتی از این مصاحبه بحث کشید به حرفهای رئیس جمهور که گفته بود امام زمان کشور رو اداره میکنه!
این جناب عباس معروفی که انگار حسابی جوگیر شده بود و کمی هم از عصبانیت سرخ! گفت من خودم سید هستم و به امام زمان نزدیک تر! من از «آقای امام زمان» میخوام که به این رژیم کمک نکنه!!! آقا شکم درد نگرفتیم ما که گرفتیم! از خنده ها! :))

پ ن : آقا من مخلص ایشون هم هستم ها! منتها این قسمتو خیلی غیرایرانی گفتن!

بعد مسئله ی دیگه این بود که این جناب ضرغامی و رفقای بالاتر و کمی هم پائین تر یه سری به این همین بغل دست ما ترکیه بزنن بد نیست! آخه این ترک ها هر چند مدت چند نفر زخمی و شاید هم کشته میدن(جنگ با پ ک ک) اون وقت صدا سیماشون! تو بوق و کرنا میکنه که آی این تروریست ها اینا رو اینطور کشتن و زخمی کردن و فلانی تازه نامزد کرده بود و بهمانی نمیدانم ننه اش سکته زده و … اما هر هفته خود ما حداقل یک نفر رو داریم از دست میدیم(به دست گروهگ پژاک و پ ک ک ) اون وقت صدا سیمان! افتادن فلان نماینده ی کشور بورکینافاسو تو دام فساد رو پخش میکنه ولی خبری از این ها نیست! البته خوب دو حالت داره. یا مردن بچه های ملت مهم نیست یا ملت هر چی کمتر بدونن بهتره و یا وجهه ی تروریست های پژاک و پ ک ک زیاد نباس خراب بشه!!! جز اینه؟ کسی گزینه ی دیگه ای داره؟!

بدرود…

همه چیز گویا بی اهمیت شده است یا چه میدانم انگاری مسکنی به مردم خورانده اند که پا گذاشتن روی وحشی ترین گزنه ها هم اثری ندارد! خبری چون خشک شدن دریاچه ی ارومیه در ۷ سال آینده منتشر می شود اما انگار حرف از جوی آبی کنار ده کوره ای زده اند! چه میدانم چه شده است؟! منگ و گیجم از این همه بی تفاوتی.
دریاچه ی ارومیه فارغ از اهمیت زیست محیطی برای منطقه، دریایی پر از خاطره هاست.دریایی آنچنان مهربان که حتی خشم زمین را در برش گرفته آرام می کند و ما را در امان اما انگار نه انگار! دریایی که محلی برای زدودن کینه ها و خشم های خانواده هاست، دریای عاشقی ها، دریای غم ها و فلامینگوها! دریایی که تخت خواب هزاران بوده و هست و چه لذتی دارد خواب بر آب!
چقدر بگویم که ترسیده ام نه غمگین! نه…غمگین نیستم که ترسیده ام به خدا! نفرین زمین گریبان بشر را می گیرد و آنوقت همین بشر به دنبال چه کارها که نیست!
دریاچه خاطره های ملتی در حال مرگ است و منتخب همان ملت، رسیدگی به چنبن مسائلی را انحراف از مسئله ی مهم دیگر یعنی مدیریت جهان می خواند!
آقای رئیس جمهور، مدیریت جهان پیشکش، دریاچه ی ارومیه را نجات دهید…