بایگانیِ دستهٔ ‘کتاب’

هر کتابی که میخوانم انگار رهسپار سفری پر شگفت میشوم! بی هیچ استثنایی همواره بدینگونه بوده و اقرار اگر بشود نامش را گذاشت یا نه ، باید بگویم که نمیدانم حکمتی بوده که این کتاب‌ها را خوانده ام یا نه اما تنها میدانم که هر کتابی را در وقتی که باید بخوانم خوانده ام! یادگرفته‌هایی که همزمان به کارم آمده‌اند و اینگونه شگفتی‌ام تکمیل شده.

از این موضوع نه چندان مهم برای دیگران که بگذرم، میرسم به مسئله‌ای عجیب:

گاهی شده دوستانی پرسیده‌اند در حال مطالعه‌ی چه کتابی هستی و گفته‌ام فلان. جوابی که داده‌اند در حد نخوانده‌ام یا خوانده‌ام بوده نه کم و نه زیاد!

این‌هایی که نخوانده‌اند هیچ اما آن دیگری‌ها دیوانه‌اند انگار که چنین خونسرد وبی‌روح درباره‌ی کتاب‌ها اظهار نظر می‌کنند!

انگار رفته‌باشی سفر زیر دریا و هر وقت کسی به یادت آورد سرد و بی‌روح بگویی:« اوه بله یک بار رفته‌ام!»

بعضی‌ها دیوانه‌هایی اند با ظاهری عادی، نه، باور نمیکنم که عاقل باشند، هرگز…

پ‌ن: تیتر برگفته از کتاب دنیای سوفی( Sophie’s World ) نوشته‌ی Jostein Gaarder

=-=-=-=-=
Powered by Bilbo Blogger

دارالمجانین!

منتشرشده: 2009/02/08 در کتاب, روزنوشت

«‫در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخورده ام كه چه ورطه هولناكی میان من و دیگران وجود دارد. من هنوز‬ ‫به این دنیایی كه در آن زندگی می كنم انس نگرفته‌ام و حس میكنم كه دنیا برای یك دسته آدمهای بی حیا،‬ ‫پررو، گدامنش، معلومات فروش، چهارپا دار و چشم و دل گرسنه است. برای كسانی كه به فراخور دنیا آفریده شده‬‌‫اند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلوی دكان قصابی برای یك تكه لثه دم می جنبانند و گدایی ‫میكنند و تملق‬ ‫می گویند.»‬
‫«زندگی من همه اش یك فصل و یك حالت داشته و مثل این است كه در یك منطقه سردسیر و در تاریكی ‫جاودانی گذشته است در صورتی كه در میان تنم همیشه یك شعله‬ ‫می سوزد و مرا مثل شمع آب می كند.»‬
‫«زندگی من در میان این چهار دیواری كه اطاق مرا تشكیل می دهد و حصاری كه دور زندگی و افكار من كشیده‬ ‫شده مثل شمع خرده خرده آب می شود- نه اشتباه می كنم – مثل یك كنده هیزم تر كه گوشـه‌ی دیگدان افتاده و‬ ‫به آتش هیزمهای دیگر گرچه برشته و زغال شده ولی نه سوخته است و نه ترو تازه مانده بلكه فقط از دود دیگران‬ ‫خفه شده است.»‬
‫«از بس چیزهای متناقص دیده و حرفهای جور به جور شنیده ام و از بسكه دید چشمهایم روی سطح اشیاء مختلف‬ ‫ساییده شده است دیگر هیج چیز را باور نمی كنم و حتی در شكل و ثبوت اشیاء و در حقایق آشكار و روشن الان هم‬  ‫شك دارم و نمی دانم اگر انگشتهایم را به هاون سنگی گوشـه‌ی حیاطمان بزنم و ازاو بپرسم آیا ثابت ومحكم هستی و‬  ‫جواب مثبت بدهد حرف او را باور بكنم یا نه.»‬

هدایتعلی خان یکی از شخصیت های داستان دارالمجانین و در حقیقت یکی از مجنونان دارالمجانین محمد‌علی جمال‌زاده است که به طرز عجیبی افکاری شبیه صادق هدایت معروف دارد! حالا جناب جمال‌زاده قصد شوخی و مزاح با هدایت را داشته یا نه اطلاعی ندارم ولی حرفهای این دیوانه! یعنی هدایتعلی خان بس به مذاق من خوش آمده اند! به طرز وحشتناکی برایم آشنا هستند و چه بسا دیوانه شده ام و اطرافیانم آنرا از من پنهان میکنند!!!

عقاید یک دلقک

منتشرشده: 2008/03/20 در کتاب, روزنوشت
برچسب‌ها:, ,

اول فروردین هم گذشت. به همین سادگی گذشت و من هنوز نفهمیده ام چطور میشود گذر زمان را حس کرد، تیک تاک ساعت ها را شنید و لحظه ای فقط به گذشته و آینده فکر کرد!
دو سه روز قبل بود که تنهایی و دلتنگی سراغم آمده بود. گفتم اگر شلوغی شهر را ببینم شاید آرام بشوم.سراغ کوچه ها و خیابان های شلوغ رفتم اما ناخودآگاه گرفتار خیابانی اگرچه در میان شهر اما بی تردد شدم.انگار که در گودالی بی صدا افتاده باشی، گودال مرگ.
قدم زنان میرفتم و فکر میکردم خیلی وقت شده همه ی پول و پله ام را یکجا خرج نکرده ام.از آن عادت های پر از هیجانی است که گاهی اوقات مرتکبش می شوم. لذت خرج کردن همه ی پول ها و احساس سبکی یک طرف و اضطراب بی پولی و گرفتار شدن در حادثه ای که پولی نیاز داشته باشی، طرف دیگر! لذت و اضطرابش خارق العاده است. چه میدانم شاید نوعی دیوانگی باشد البته از نوع خفیفش! سراغ کتاب فروشی واقع در انباری رفتم .بادبادک باز خالد حسینی همان اول نظرم را جلب کرد اما نفهمیدم چرا به جایش «عقاید یک دلقک» اثر هاینریش بل را برداشتم. نمیدانم باید این نویسنده را میشناختم یا نه، به هر حال اولین باری بود که اسمش را می شنیدم اما به چه اعتباری به جای بادبادک باز انتخابش کردم،باید گذاشت به همان حس دیوانگی خفیف!


به هر حال توی مسیرم از آن طرف کتابخانه به سمت خانم فروشنده که ده پانزده قدمی میشد، همینطوری و البته این بار به اعتبار اسمی که روی جلد کتاب بود یعنی مارکز، داستانهای کوتاهش را چنگی زدم و بعد از محاسبه ی قیمت و موجودی جیب مبارک، همه ی پول به فنا رفت جز یک صد تومانی پاره ولی سالم!
حالا فصل یازدهم عقاید یک دلقک را تمام کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که هرازگاهی دیوانگی البته از نوع خفیفش، همچون مائده ای آسمانی است!

شنیر بس است دیگر، دست از این حرفهای بیهوده بردارید. شما اصلا حرف حسابتان چیست؟
گفتم:«کاتولیک ها مرا عصبانی میکنند، چون آنها انسان های غیر منصف هستند.»
با خنده از من پرسید: و پروتستانها؟
«آنها هم با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه مرا مریض میکنند.»
در حالی که هنوز می خندید پرسید: و کافرها چطور؟
«آنها هم حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره ی خدا صحبت می کنند!»

مطلب دکتر مجیدی در مورد هاینریش بل(+)
نکته: من فید دکتر رو بیشتر از یک ساله دارم و مرتب میخونم ولی انگار این مطلب رو رد کردم! icon_mrgreen.gif

human’s avatar

منتشرشده: 2008/01/11 در متفرقه, متون تایپ شده, کتاب, اجتماعی, اغوا
برچسب‌ها:

ﺗﻮﺩﻩﻫﺎ ﺭﻭﺍﻧﻜﺎﻭﻱ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﻏﻮﺍ ﺷﻮﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﻣﻴﺎﻝ ﺗﺠﻴﻬﺰ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﮔﺮﺩﻧﺪ. ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺁﮔﺎﻫﻲ ِ ﺭﻣﺰﻱ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻭﻣﻴﻠﻲ (ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﺒﺎﻩﺷﺪﻩ و) ﺍﻏﻮﺍﺷﺪﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﻄﻮﻑ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ(ﺍﻧﻘﻼﺑﻲ) ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻮﺩﻧﺪ, ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻌﻄﻮﻑ ﺑﻪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﻣﻴﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺗﻮﺩﻩﻫﺎﻱ ﻓﻘﻴر ِ ﺍﻏﻮﺍﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﻜﺎﺭﻱ ﺷﺪﻩ! ﺳﻠﻄﻪﺍﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺧﺸﻮﻧﺖﺁﻣﻴﺰ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﻲﻛﺮﺩﻳﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﺍﻏﻮﺍﮔﺮﻱ ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﺪ.
ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ، ﻣﺎ ﺑﺮﺍﺳﺘﻲ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﻏﻮﺍ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲﻛﻨﻴﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﺍﺯ ﺷﻜﻞ ﻓﺮﺍﮔﻴﺮ ﺟﺬﺍﺏ ﻭ ﭘﺘﺎﻧﺴﻴﻠﻲ ﺁﻥ ﺳﺨﻦ ﺑﺮﺍﻧﻴﻢ، (ﺑﻞ) ﮔﻴﺠﻲ ﺷﻮﻣﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻭ ﻧﻪ ﻭﺍﻗﻌﻴﺘﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺁﻥ ﺍﻳﻤﻦ ﻧﺒﻮﺩﻩﺍﺳﺖ (ﮔﻮﻳﺎ ﻫﻴﭻﭼﻴﺰ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﺷﻮﺩ، ﻫﻴﭻ ﺣﻘﻴﻘﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﮔﺮﺩﺩ.) ﻧﻪ ﺣﺘﻲ ﺗﺒﺎﻫﻲ ﻣﻌﺼﻮﻣﻴﺖ ﻭ ﺗﻘﻮﺍ (ﻧﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺧﻼﻗﻴﺎﺕ ﺑﺴﻨﺪﻩﺍﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺤﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﺁﻥ) ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ ﺁﻳﺎ ﺍﻏﻮﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻏﻮﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﻴﺴﺖ؟ «ﻣﺮﺍ ﺍﻏﻮﺍ ﻛﻨﻴﺪ» «ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ ﺍﻏﻮﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ.» ﺍﻳﻦ ﺍﻏﻮﺍ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻤﻪ ﺷﺮﻁﺑﻨﺪﻱﻫﺎ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﺑﺮﻭﻧﺪ، ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﻭ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯﻱ ﻧﺎﺑﻮﺩﻛﻨﻨﺪﺓ ﺁﻥ ﺳﺨﻦ ﻧﻤﻲﮔﻮﻳﻴﻢ ﺑﻠﻜﻪ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰﻱ ﺟﺰ ﻓﻘﺪﺍﻥ ﺳﺮﮔﻴﺠﻪ ﺁﻭﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺟﺰ ﺷﻜﻞ ﺣﺪﺍﻗﻠﻲ ﺧﺸﻨﻮﺩﻱ ﺩﻭ ﻃﺮﻓﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺗﻲ ﺯﺑﺎﻧﺸﻨﺎﺳﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ  ﺑﻲﺍﺛﺮ.
«ﻣﺮﺍ ﺍﻏﻮﺍ ﻛﻨﻴﺪ» «ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﻏﻮﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ.»
ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻌﻨﻲ ﺍﻏﻮﺍﮔﺮﻱ ﻫﻤﻪﺟﺎ ﻫﺴﺖ. ﻧﻬﺎﻧﻲ ﻳﺎ ﺁﺷﻜﺎﺭﺍ، ﺁﻣﻴﺰﻩﺍﻱ ﺩﺭ ﻣﺤﻴﻂ، ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺘﻬﺎﻱ ﺛﺎﺑﺖ ﺑﺎ ﻣﻌﺎﻭﺿﻪﺍﻱ ﻣﺤﺾ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ. ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻏﻮﺍﮔﺮﻱ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﺖ (ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﻏﻮﺍ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺍﻏﻮﺍ ﻣﻲﻛﻨﻴﺪ ﺟﺰ ﺍﻳﻦ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.) ﻳﺎ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺳﻴﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭ ﻭ ﻋﻤﻮﻡ، ﻳﺎ ﺍﻏﻮﺍﻱ ﻗﺪﺭﺕ (ﺁﻩ، ﺍﻏﻮﺍﻱ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻏﻮﺍ !) ﻳﺎ ﺗﺤﻠﻴﻠﮕﺮ ﻭ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻭ…

معنی آواتار رو ببینید! توی پاورقی ها پیدا کردم.
:avatarﺗﺠﻠﻲ ﻭ ﺗﺠﺴﻢ ﺧﺪﺍﻳﻲ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺷﻜﻞ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻳﺎ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﻳﺎ ﺑﺎﺯﻧﻤﻮﺩﻱ ﻛﻴﻔﻲ ﻭ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﻳﺎ ﺗﺠﻠﻲ ِ ﻣﻮﻗﺘﻲ ﻳﻚ ﺟﻮﻫﺮ.

اغوا – ژان بودیار- ترجمه ی امین قضایی- صفحات ۲۵۹−۲۶۰
متاسفانه لینک رو گم کردم.سر فرصت پیدا میکنم تا بتونید دانلود کنید. کتاب راحتی نیست ولی خواندن اینطور کتابی شاید باعث تغییر نگرش انسان به محیط اطراف بشه ( و البته شاید هم نشه!)
متاسفانه بازار معرفی کتاب زیاد رونق نداره حتی کتاب های الکترونیکی که رایگان و در دسترس هستند.

Powered by ScribeFire.