نوشته های برچسب خورده با ‘روزنوشت’

مرگ بر ولایت دل

منتشرشده: 2009/12/12 در روزنوشت
برچسب‌ها:

سال عجیبی بود.
-نمیدانم چرا گفتم «بود»؟
احساسی دارم که دیگر اتفاقات عجیب تکرار نمیشوند! شاید هم باید میگفتم «است»! چه میدانم؟ هان… این کلمه‌ها دست از سرم برنمیدارند و مدام مشغول شیطنت‌اند.-
حس نوشتن هم ندارم. معلوم است دیگر! مدتهاست چیزی ننوشته‌ام و البته از خیلی‌ قبل‌تر هم میدانستم که چرند‌نویسیم زیاد شده اما چه کنم که اینجا پُر شده از خاطراتی که دوست داشتنی‌اند…
علی الحساب گفتم اینها را بنویسم شاید این پیر عجوزه‌ی هزار داماد روزگار، فقط لحظه‌ای به مراد من ِ کوتاهْ دیوار برقصد! چه میدانم بچرخد! رقص سماع کند! تانگو هم بدک نیست. البته تکی که نمیشود؟ میشود؟ هان؟ خلاصه تکانی بده به خودت جناب روزگار

سه سال و سه ماه هم از وبلاگ نویسیم گذشت خلاصه!!! عمری بوده ها

🙂

تیتر برگرفته از یک توییت است!

نمیدانم می دانید یا نه ولی به هر حال چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که خودم هنوز به یاد دارم که آدمی بودم شدیدا مذهبی و گوشه گیر و منزوی. هنوز هم نفهمیدم چرا تا به این حد به عرفان علاقه مند شدم و چرا رهایش کردم ولی تنها دلیل را «خودم» میدانم. دنبال خودم بودم و شناخت خودم و محیط اطرافم.طی شاید 7 سال ریاضت شدید که گاهی با گوشه نشینی های چند روزه شدت می یافت، به خودم و از خدا چه پنهان که احساس میکنم به اطرافیانم، صدمه زدم.از طرفی به علت پرهیز از گناه! به شدت محافظه کار و ترسو شده بودم و از سویی دیگر به علت علاقه به مطالعه مدام از خودم «می پرسیدم». هر اتفاقی برای من یک «چرا» داشت و «چطور» و «چگونه» و «چرا نه» و هزار «چرا» ی مختلف . بالاخره همین سوالات ناجی ام شدند.
ااین گذشته به شدت آزارم میدهد اما نمیتوانم پشیمان باشم. یک بار که تاوان اشتباهی را بدهی تا آخر عمر فراموشش نمیکنی و صد البته دوباره تکرارش نخواهی کرد.
باور می کنید من به احمدی نژاد رای داده ام؟ و باور می کنید این نه به خاطر «نه» گفتن به کسی بوده که فقط و فقط به خاطر خودش بود؟! بله من یک اصولگرا بودم. البته از دید خودم و فکر میکنم هر اصولگرایی هم اینطور است و شما تعریف واحدی پیدا نخواهید کرد همانطور که اصلاح طلبان هم تعریفی واحد از اصلاح طلبی ندارند و صد البته نخواهند داشت چراکه هر شفافیتی برای اهل قدرت زیان بار است و آنوقت چطور می شود به کسی انگ زد؟
 روراست اگر باشیم باید اعتراف کنیم که اصولگرایی نماد دین داری و اصلاح طلبی نماد دین گریزی است. به راست و دروغش کاری ندارم اما این احساس میان مردم هست که هر اصولگرایی دین دار و لزوما با اخلاق است و هر اصلاح طلبی بی دین(به نسبت دین دارها!) و در نتیجه بی اخلاق و فاسد!!!
واقعیات جامعه با شعار دادن قابل تغییر نیستند.باید چاره ای اندیشید. تا زمانی که مذهب در سیاست ما جاری است، برندگان اصلی راست گرایان افراطی خواهند بود.گاهی فکر میکنم اصلاح طلبان و اصولگرایان هر دو در یک جبهه هستند که یک سیاست را دنبال میکنند. سیاست زمین های سوخته ی اسرائیل! اصلاح طلبان همانند بمب افکن ها همه چیز را نابود میکنند تا اصولگرایی نفسی باشد در میان غبار زمین های سوخته و بالعکس و بعد روز از نو، روزی از نو…

پ ن: تیتر تندی است اما واقعیت همیشه تند و تیز بوده. خطابم اینجا مشخصا به عده ای بوده که مردم را بازیچه ای بیش نمی دانند و در هر مباحثه ای بنا به ضرورت پای مردم را پیش می کشند و هر وقت به دردشان نخورد اصلا مردم برایشان بی اهمیت است و جالب اینکه این را با صراحت و شما بخوانید وقاحت تکرار می کنند!!!

Powered by ScribeFire.

اختصار،مادر اعجاز است!

منتشرشده: 2008/11/18 در روزنوشت
برچسب‌ها:
چیزی نه به فکرم میرسد که بنویسم و نه حوصله ای برای نوشتن مانده اما غرغر کردن که بلدیم!

اول اینکه دبیان نسخه ی کاندیدای انتشار را بالاخره رو کرد!( + ) تبریکات فراوان به خودم و دوستداران دبیان! منتظرم که نسخه ی جدید هم برسد 🙂

دوم اینکه از پارسیکس ناامید شدم! چند روز قبل مجبور شدم ویندوز را از نو نصب کنم! کاری که ازش متنفرم ولی وقتی غرغر برادر کوچکتر مدام برود روی اعصابت چاره ای هم هست؟ خلاصه اینکه بعد از نصب ویندوز، رفتم سراغ گراب اما هی ارور میداد! به هیچ وجه نتوانستم با دستور chroot سوییچ کنم تو پارتیشن پارسیکس! البته خوشبختانه دبیان کما فی السابق سر حال و سر زنده سر جاش هست! ای من به قربانش بروم :دی

سوم اینکه از خواندن این وبلاگ لذت میبریم اساسی! البته که نویسنده اش یک طلبه هست منتها فرقی که داره اینه که اولا با سادگی و صداقت و خیلی خلاصه مطلب مینویسه و دوما متوجه هست که اینجا(اونجا!) وبلاگه و به اصطلاح بالا منبر نمیره تا ملت رو به راه راست هدایت کنه! خلاصه دیدیم حضرت کمانگیر هم خوشش آمده ( + ) گفتیم ما هم تبلیغ کنیم! :دی

چهارم اینکه چه خوش گفت چخوف راست گوی که «اختصار،مادر اعجاز است»!

باقی، بقایتان 🙂

Powered by ScribeFire

جورابهای بوگندوش را در می آورد و لم میدهد به متکای پر مرغی و صفحه ی شطرنج را باز میکند.سربازها را اول می چیند و بعد حین اینکه تفاله ی تخمه را تف میکند روی پارچه ای دم دستش، می رود سراغ شاه و وزیر و اسب و فیل و …
حوصله ی چیدن طرف سفید را ندارد مثل همیشه و با اخمی از اینکه چرا باید تنها باشد و همیشه دو طرف را خودش بچیند، بی ملاحظه مهره ها را قر و قاطی میگذارد روی صفحه ی شطرنجی!
بعد دوباره لم میدهد و نقشه می کشد که چطور اسب ِ طرف را وقتی دو سرباز ازش محافظت میکنند، از چنگش در بیاورد! کمی که فکرش طولانی میشود کمی بلند میشود، تفاله ی تخمه را تف میکند روی پارچه و محکم میزند رو صفحه ی شطرنج و داد میزند: « من قوی ترینم. قهارم. مغرورم و همه را شکست میدهم بی اینکه نیازی باشد که یکی یکی اسب ها را بگیرم. چون من خدا هستم!»
مشتش را که باز میکند و کمی نفس می کشد،پاهاش را می برد بالا،می چسباند به دیوار و روی شکمش به خواب می رود و تفاله ی تخمه می ماند کنار لبش…

علی؟ گور بابای ابتذال و موش و تهوع و اینسامنیا و همان گربه ی زیر 206 و همه این کشور تخمی و آدمهای تخمی تر و همه ی ما!
امروز حالم بد نیست اصلا و فهمیدم نکبتی را که میگفتم بهت، هنوز مثل سایه ای دنبالم است و از تو چه پنهان، به سایه ام که تنها رفیقم بوده هم شک کرده ام..!

Powered by ScribeFire.

وقتی شاپرکی در ژاپن پر زد!

منتشرشده: 2008/10/28 در روزنوشت
برچسب‌ها:,

طبق عادت این سه ماه اخیر، خسته ام. گریزی نیست البته، که عادت کرده ام به این عادت خستگی!
«این روزها» اگر گفته باشم، دروغ گفته ام و باید کسی با پتکی بکوبد روی سرم که هوی مردک، روایت را راست و حسینی بنویس نه با تحریف و کج و معوج کردن طولها و ثانیه ها و کلمات و الخ.
درست تر هم اگر بخواهم باشم و کمی دقیق تر، از دیروز ساعت گمانم 7 عصر به بعد فکری افتاد توی سرم که میدانم از گفتگوی چند دقیقه ی قبلم با کسی نشات گرفته و شما البته این را ندید بگیرید که فکر میکنم اگر این گفتگو را توی زباله دان تاریخ هم بیندازم، حتی گربه های گرسنه ی زمان هم طرفش نمیروند!
بله این فکر البته نه اینکه پیش زمینه ای نداشته باشد توی ذهنم و همینجوری مثلا سرم به سقف تاکسی خورده باشد یا یکهویی سیبی چیزی بخورد سرم و از ناکجا پیدایش بشود! نه اینطورها هم نیست. بارها شده به این فکر و حتی چند چیز و شاید هم کمی بیشتر از همان چند چیز هم فکر کرده بودم اما لابد به علت همان خستگی همیشگی فراموش کرده ام که یادداشت اش بردارم و یا چه میدانم عصبی بوده ام و از دیدن این صفحه ی پرنور، بیزار!
حالا مانده ام که با این فکر چه کنم؟ آخر این چطور فکری است که اینطور مرا به فکر واداشته و اصلا چطور از چند دقیقه صحبت خیلی کم- نسبت به چند دقیقه ای که خیلی وقتها ورد زبانم است- اینطور ذهنی مشوش می شود؟ حالا خیال نکنید طرف مقابلم فیلسوفی متفکری و حتی دوستی بوده! نه، فردی عادی بود که میخواست عادی نباشد! و دوزاریم هم هیچ وقت نیفتاد که چرا انسانها نمی خواهند عادی باشند و مدام چرندیات نبافند که فلانی چقدر چرندیات می بافد مثلا!!! میدانید؟ خسته شده ام. از این فکرها که نه، از فکری که مثل کرم سیب زمینی افتاده توی سرم. اصلا کرم سیب زمینی تا به حال دیده اید؟ فقط یک کرم است ولی تصور شما از کرم را قطعا بهم خواهد زد. آنقدر این کرم ِ فکر وار، چاق و چله است که گاهی فکر میکنم شبیه پفک نمکی است که اینطور مرغ پرنده برای خوردنش بی تابی میکند! -(فکر کنید یک بابایی این این صحنه را بکند انیمیشن تبلیغاتی فلان کارخانه ی تولید پفک و اسنک و از این جور چیزها!) این کرم چاق چنان مغز سیب زمینی را میخورد  و سوراخ میکند که انگار مته ای، دیواری را. این فکر هم اینطور کرده مرا. مثل کرمی می خورد ذهنم را و هی بزرگ و بزرگ تر میشود اما برای از میان بردنش ذهنی باید که دیگر نیست…

نوزدهم مهر 87

پ ن:تصمیم گرفته ام وبلاگی دیگر باز نکنم برای دل نوشته ها و روزنوشته ها و هر اسمی که شما میگذارید. هیچ ادعایی ندارم جز اینکه اینجا ملک شخصی من است و گیریم که خیلی بیشتر در مورد گنو نوشته ام و یا چیزهایی دیگر! این چه فرقی ایجاد میکند در اصل موضوع که اینجا یک وبلاگ است. وبلاگی شخصی که حاصل ذهن مرا خواندنی میکند. گیریم که گاهی چرندیات هم بتپانم توش! مگر ذهن من، خالی از اینهاست که سانسورش کنم و یا وبلاگی دیگر باز کنم و اسمی مثلا روزنوشت بگذارم رویش؟ البته اینها روزنوشت های من نیستد صادقانه. شاید بشود گفت لحظه نوشت! یا چه میدانم حتی فکرنوشت. چندنوشت و از این جور اسمهایی که آخرشان یک «نوشت» هم پیدا میشود بالاخره! من فکرهای خوبم(!) را وقتی از توی فاضلاب ذهنم بیرون میکشم و صاف و اتوکشیده نشانشان میدهم، دوست دارم مبدا و خواستگاه این اتوکشیده های رنگ و وارنگ را هم انکار نکنم. نمیدانم تا چه حدی میشود اینطور بود. نمیدانم جدا و سعی خواهم کرد که بشود. اگر از این کار میرنجید، از اینها رد بشوید لطفا. 🙂